تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

                                                                     

                     

        در ابتدا توصیه می کنم این قطعه ی شاهکار و این آهنگ  را دانلود کنید و در حین گوش دادن به آنها متن را بخوانید.  

 

     حتما مرا دیوانه پنداشته اند آنان که درست یک ماه پیش در اولین ساعات روشنایی روز دهم فروردین ماهِ یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت شمسی در کناره های بزرگراه یادگار امام دیدند جوانی را که غرق در افکار خویش مسیری را پیاده طی می کند. با نهایت سرعت در بزرگراهِ سبک و خالی از اتوموبیل های به سفر رفته می راندند و در میان کار رانندگی اشان نیم نگاهی به جوانی می انداختند که مصمم به راه خود می رفت.

شب پیش نخوابیده بودم و روز قبل هم از ساعت شش عصر سرکار بودم. این مواقع و در دل این ساعات سخت احساس می کنم روی ابرها راه می روم. سبک و شاد و سرخوش. رخوتی شیرین تمام بدنم را فرا می گیرد و در هر لحظه به شیرینی غلت زدن زیر پتو فکر می کنم. لعنت به شما افکار شیرین! الان که وقت حضور دلچسب اتان نیست. دست کم شانزده هفده ساعت دیگر به تختم می رسم و از همین حالا دارم به آن احساس نرم و شیرین رها شدن به زیر پتو فکر می کنم. دانته آلیگری راست می گفت که هیچ چیزی دردناک تر از یاد شادی ها و لذت ها در اوج غم ها و سختی ها نیست. عین حقیقت است. اما خب این حقیقتی است که باید با آن مبارزه کنم نه اینکه زود جلوی اش کم بیاورم. مبارزه خواهم کرد.

                

                     

 

و همان وقت بود که تو را دیدم. تو را ای دخترک نوشکفته. ای عروسک مغموم پشت پرده. پرده ی اتاقت را کمی کنار زده بودی و با چشمان خواب آلودت به نقطه ای خیره شده بودی. دست راست خود را بر روی پیشانی ات گذاشته بودی. نمی دانم چرا؟ شاید نمی خواستی نور آفتاب و روشنایی روز چشمان هنوز آغشته به خوابت را بیازارد؟ نمی خواستی رهگذری موهای خرمایی رنگت را بیند. هی تو هنوز آن قدر ظریف و شکننده ای که باید چشمانش بسیار پلید باشد آنکه به منظوری به خرمن گیسوانت نظر بیفکند. اما بین خودمان باشد همه این طور فکر نمی کنند. هشدارت می دهم! نمی گویم فکرم درست است فقط می گویم آگاه باش که برای برخی از پسران و مردان همیشه مسکنی خواهی بود برای فرونشاندن عقده های روحی و روانی اشان. آنان جز خود به چیز دیگری نمی اندیشند. اما اگر صبر کنی برایت خواهم گفت که همه اشان از این قماش نیستند.

 

اجازه بده حدس بزنم به چه چیز فکر می کنی... به این فکر می کنی که اکنون کجاست آن پسری که دوستش می داری (و یا شاید فکر می کنی دوستش می داری). نگرانی مبادا در آن شهر غریب دل به کس دیگری ببندد و زمانی که برگشت دیگر آن دوستدار سابق تو نباشد. می دانم این هم ممکن است. اما در وهله ی اول، اصلا از کجا اطمینان داری که دوستت دارد و دوستش داری؟ مگر چند سال داری؟ خیلی باشی پانزده شانزده ساله بیشتر که نیستی ... گیرم صورتت فریبم دهد با تابِ صورتی رنگی ات چکار می کنی دختر؟ همان که برجستگی سینه های کوچک و نوشکفته ات را از همین فاصله هم نمایان می سازد؟ آنها که دروغ نمی گویند. از کجا اطمینان داری؟ نه نمی خواهم ته دلت را خالی کنم و نمی خواهم نصیحتت کنم چون اهل هیچ کدام از این کارها نیستم. می خواهم کمی به فکر فرو بروی. همین و بس. هی صبر کن! شاید اصلا بحث این حرف ها نیست و شاید داری به این فکر می کنی که یک روز دیگر از تعطیلات نوروزی ات آغاز شد و تازه متوجه شده ای که ای داد بی داد تعطیلات دارد ته می کشد و باز هم باید بروی به مدرسه. به میان آن صندلی های پرسروصدا و به آنجا که عمل نمی بینی و تنها حرف می شنوی. می دانم من هم مانند تو دوست دارم از روی عمل افراد در موردشان قضاوت کنم نه گفته های خودشان یا قضاوت دیگران درباره ی آنها. هر چه باشد حرف باد هواست. باید با عمل نشان بدهی کیستی و چیستی. حیف که از ورای همین عمل هم است که آدم ها بدجوری جلوی روی ات تو زرد از آب در می آیند. می دانم که می گویم. از چی دلخوری؟ از اینکه در مسیر مدرسه پسرک ها برایت با واژه های شنیع اشان عشق را تعبیر می کنند. نظر مرا بشنو همین جا! آن هایی که حاضر می شوند امروز با تو چنین کنند فردا نشده با کس دیگری چنین خواهند کرد. طبل تو خالی اند. پسری که می تواند تو را خوشبخت کند می دانی کیست؟ همان پسری است که تو اصلا متوجه اش نیستی. آرام از کنار هم هر روز می گذرید و او با گوشه چشمی نظری به تو می اندازد. بگذار خیال ات را راحت کنم آنکه برایت سینه چاک می دهد جلوی دبیرستان به درد تو نمی خورد. می دانی چرا؟ چون آمده با تو خوش بخت شود اما آن یکی می خواهد تو و خودش را خوش بخت کند. زمانی که آن پسر نعره های عاشقی می زند، همان پسر سر به زیر به آینده می اندیشد و سعی دارد مقدمات زندگی اش را متعهدانه بسازد. نشنیدم؟ چی؟ آه، نامه برایت می نویسد؟ آه چقدر تو ساده ای دخترک عزیزم. محض نمونه یادت می آید زوجی را که در روزگاران بازنشستگی بنشینند و نامه های نوجوانی را بخوانند. نه! من ندیدم هر چند آرزو داشتم ببینم. اما تو هم بگرد یافتی خبرم کن تا با هم برویم به آن زوج نادر طراوت جوانی امان را هبه کنیم. آخر عزیزم آن نامه ها را دیده ای که یا آتش می زنند یا آخر سر می شود اسباب مضحکه و رنج و درد فراوان به همراه خود می آورند. می دانی چرا؟ می دانی؟ به آن دلیل که فقط پر هستند از کلمات آتشین و وعده های بسیار اما دریغ از عمل به آنها در آینده. خب حرف که به کار تو و من نمی آید. باید عمل در پی اش باشد. ببین چه کسی با عمل اش به تو نزدیک می شود و بعد قضاوت کن. می دانم که تو هم برای او می نویسی. نمی خواهم ناامیدت کنم اما عشق پایدار از میان این تکه کاغذهای رنگارنگ که آکنده از واژگان دلنشین و هوش رباست بیرون نمی زند. عشق پایدار نبردی سهمگین است. اصلا ببین خود مسیر است. شنیده ای که می گویند عشق مقصد نیست. کلیشه نیست این حرف. بدان که عین حقیقت است. عشق را آن پسرکی دارد برای زوج آینده اش می سازد که دائم در این فکر است چگونه می توان در زیر این فشار شکننده ی جامعه دست کسی را بگیرد و ببرد در خانه ای و بگوید ما خوشبخت خواهیم بود! ما نه من یا تو و نه حتی من و تو! نه! فقط و فقط ما!

 

حالا چرا آزرده خاطر شدی؟ ای وای! ببین به حرف آنها هم گوش نکن که می گویند همه ی مردان پلیدند و تمامی زنان مظلوم. نه چنین اشتباهی را تو دست کم تکرار نکن. در گوش ما پر کردند و چوب اش را خوردیم. تو که نسل بعدی دست کم فریب این جملات پوچ را نخور. بگذار خیالت را از این نظر هم راحت کنم. شنیده ای که می گویند هر شهری آدم خوب و بد دارد. هر جنسی هم همین طور است، خواه مذکر، خواه مونث. بگرد خوب اش را پیدا کن و بدان که همان طور که با خوب اش به اوج می روی با بدش گروپ می خوری زمین. اگر با خوب اش هم خوردی زمین شک نکن اشکال از خود توست. به هر حال بپا هدر نری. خیلی مواظب باش.

 

کمی بعد به سر کارم رسیدم و تو را فراموش کردم تا اینکه یک ماه از آن صبح نوروزی گذشت و بار دیگر در یادم آمدی. تمام آنچه امروز نوشتم همان روز از ذهنم گذشت. اصلا آن عکسی را هم که به جای عکس نداشته ی تو گذاشتم بالای نوشته هم مدتها بود داشتم و دنبال بهانه ای بودم تا ازش استفاده کنم که دیدار تو آن فرصت طلایی را در اختیارم گذاشت. کاش اسمت را می دانستم دست کم تا این پست را به تو تقدیم می کردم. با این همه بدان این پست برای توست ای دخترک حقیقی که آن روز پشت پنجره دیدمت و اکنون در ذهن و خاطره ام زندگی می کنی. یک ماه است که دیگر ندیده ام تو را و شاید بمیرم و دیگر تو را نبینم. تو را ترک کردم ای دخترک که پشت پنجره ای در کنار بزرگراه دیدمت. رهایت کردم در دل این شهر. از من که کمکی برنمی آید. باید خودت راهگشای کار خودت باشی. موفق باشی! 

 

 

و یک اعتراف دیگر                                                                                           

 

                                                                                       

                    

 

مختصر و مفید می گویم: از سیگار متنفرم. و تنها تجربه ام در این زمینه به کودکی ام بر می گردد که روزی پدربزرگ پدری ام (نه آن پدربزرگ نازنین مادری ام که در چند پست پیش درباره اش نوشتم) به عنوان ابراز لطف و صمیمیت به نوه اش پکی به سیگارش زد و بعد آن لبان پوشیده شده از سبیل زرد رنگ اش را بر روی لبان باطراوت و گوشت آلودم گذاشت و دود سیگار را در حلق ام فرو کرد. از همان لحظه از سیگار متنفر شدم. هنوز احساس خفگی لحظه ای آن روز را با تمام وجود احساس می کنم. و هنوز هم یادم می آید که از آن روز به بعد با گریه به خانه ی پدربزرگ راهی می شدم و از زمانی هم که سنم اجازه داد دیگر پایم را در خانه اش نگذاشتم. هیچ گاه وسوسه نشدم که سیگار بکشم و از این بابت به خودم افتخار می کنم. نه اینکه بگویم از آنانی که سیگار می کشند، چیز برتری دارم، نه! حرف ام این است که نسبت به آْنها یک خصیصه ی بد و ناپسند کمتر دارم و این خودش نعمتی است. در ضمن بین سیگار و اندیشه هم هیچ نسبتی نمی بینم. حقیقت اش را بخواهید یکی از چیزهایی که همیشه آزارم می داد (تا همین چند سال پیش) این بود که دوستان و اطرافیان با توجه به روحیات متمایل به هنرم می گفتند چطوری شده که تو اهل سیگار نیستی؟ یک بار برای یکی از آنها از جرج برنارد شاو قطعه ای نقل کردم که سکوتی کرد و رفت... جرج برنارد شاو را در ایران زیاد نمی شناسیم چون آدم منظم و مثبت و نرمالی بوده و قشر اهل هنر ما با چنین آدم های صاف و ساده ای زیاد حال نمی کند. برنارد شاو یک نمایشنامه نویس سترگ است که حتی اگر صرفا نمایشنامه هایی مانند سرگرد باربارا و کاندیدا (که این دومی از محبوب هایم است) را نوشته بود باز هم دنیای ادبیات حسابی مدیون اش بود. برنارد شاو در یادداشت هایش نوشته بود: (نقل به مضمون) امروز سر ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بیدار شدم. شست و شو کردم. صبحانه خوردم. رفنم بیرون. به چند کار رسیدگی کردم. مردم را تماشا کردم. به خانه آمدم. نوشتم. ناهار خوردم. استراحتی کوتاه کردم و عصر باز هم نوشتم و زمانی را به دیگران اختصاص دادم. آخر سر هم سر وقت شام خوردم و خوابیدم. می دانید نکته اش کجاست؟ برنارد شاو به طنز می گوید که ببینید می شود آدم معمولی و راحتی بود اما نویسنده و هنرمند بزرگی هم شد. ادا و اصول نیازی ندارد. یا این حرف دیگرش را ببینید. یک نفر از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای رسیدن به چه هدفی می‌نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای پول». به طرف فرهنگ دوست، مسئول و اهل تفکر ما برخورد. گفت: «این که خیلی بد است. من شخصا برای فرهنگ می‌نویسم.» آن وقت شاو جواب داد: «عیب ندارد. هر کدام از ما برای چیزی می‌نویسیم که نداریم.» (نقل از این پست روزنوشت امیر قادری عزیزم) از بحث دور نشویم. نکته همین بود الزامی نیست که حتما سیگار گوشه ی لب باشد تا بتوان فکر کرد. بدون سیگار هم می شود و خیلی بهتر هم می شود. این را از دیده ها و شنیده های یک عمر زندگی ام فهمیدم. اینها را که نوشتم با خودم فکر کردم پس چرا در فیلم ها از سیگار کشیدن ها بدم نمی آید و تازه خیلی هم خوشم می آید و با همین فکر کوچک بود که جمله ی بزرگی یادم آمد و آن اینکه "رنج زندگی، زیبایی هنر است." بسیاری از آنچه در هنر (در فیلم ها، رمان ها، نمایشنامه ها و ...) عاشق اشان می شویم، اگر کمی دقت کنیم می بینیم در زندگی تحمل ناپذیرند. کمی فکر کنید و کلاهتان را قاضی کنید. بحث مفصلی است. باشد برای روزی دیگر. بیشتر در این باره حرف خواهیم زد.             

 

به یاد ولز کبیر

 

شانزده اردی بهشت تولد ارسون ولز بود. پست سال گذشته ام را ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

 

مقدمه

     حقیقت اش را بخواهید تاکنون در این وبلاگ مراعات کرده ام و خیلی شور و شوق نسبت به آثار هنری و تجربیات زندگی نشان نداده ام. شاید بگویید این طور نیست و تا همین جایش هم خیلی زیاده روی کرده ام. باید بگویم اگر چنین نظری دارید پس لطفا باز هم همراه من باشید و ببینید قصد دارم از این به بعد چکار کنم. قرار است بزنم به سیم آخر و تخته گاز برم جلو. مثل هارولد که ته فیلم هارولد و ماد اثر هال اشبی از بیمارستان تا خود پرتگاه را تخته گاز و بدون کوچکترین وقفه ای راند و یک ضرب رفت ته پرتگاه. این جنون و انرژی سرشار حاصلِ خروج از یک تراژدی بشری و کنار آمدن با خودم است؛ این انرژی حاصل از رو راست بودن با خودم است که چنین بر در و دیوار اینجا کوبیده می شود؛ فریادی است سهمگین که پشت هر کسی را می لزراند هر چند ته اش کمی دل شکستگی و اندوه است؛ اما خب چه باک از آن دل شکستگی و اندوه که هر کسی که با موسیقی راک و به خصوص سبک گرانژ آشنا باشد می داند که احساس و منطق انسان به دو کفه ی ترازو می مانند که می توانند توازنی شیرین در جان و روان شخص به وجود بیاوردند. (بحث این توازن در عشق را هم در چند پست قبل نوشته ام.) از این به بعد نیروی سرشار و حاصل از این توازنِ همیشه حاضر است که این وبلاگ را می نویسد و برای ادای دین به موسیقی راک (که از پایه های وجودم است)، عکس کرت دونالد کوبین را برایتان گذاشتم، خواننده ی گروه نیروانا که در یادداشت خودکشی اش در ۲۷ سالگی، که سالگردش همین چند روز پیش بود، نوشت که "کورتنی، می دانم شوهر خوبی نبوده ام و برای دخترمان هم پدر خوبی نخواهم بود. این کار را می کنم تا شماها راحت باشید." و بنگ! خودش را ترکاند. همیشه به آنان که چنین صادقانه با خود کنار می آیند و مشکل اصلی را حل می کنند، غبطه می خورم هر چند با خودکشی موافق نیستم. سال پیش از کوبین نوشتم و هم چنین یادی کرده بودم از یکی دیگر از آن روراستان با خود، یعنی صادق هدایت. امسال نشد یادداشتی بهتر بنویسم هرچند هر دو بزرگ مرد بی نیازند از این چیزها. 

حالا از چندین آزمایش سر بلند بیرون آمده ام و جواب پاکی و صداقت و روراستی با خودم را گرفته ام و ضربه های روحی و روانی حاصل از یک اعتماد نابخردانه ام را کاملا کنار گذاشته ام. از این به بعد بری لیندون شما می گازد و می رود تخته گاز و می زند به سیم آخر. پس کمربندهایتان را ببندید و برای شروع قطعه ی "مسابقه ی نهایی" ساخته ی جک نیچه را بگذارید و گوش کنید. لازم است! آره خودش است همان موسیقی تیتراژ شاهکار اخیر کوئنتین تارانتینو یعنی ضد مرگ را می گویم.

 

این مقدمه قرار نبود چنین باشد و بیایم و از خودم تعریف کنم و راستش داشتم چند روز هم با خودم کلنجار می رفتم که این ایده را اینجا بگویم یا نه؟ بعد به این نتیجه رسیدم که آدم حق دارد هر از گاهی هم کمی از خودش تعریف کند و ارج و قرب خودش را بشناسد و بتواند به کارهای گذشته اش نظری بیفکند و آن وقت که دید اشتباهاتش جزئی است و تقصیرش کم، از کارهای مثبت و خوبی که کرده نهایت لذت را ببرد و برسد به زندگی اش که قبلا داشته. آدم به هر حال باید رو راست باشد با خودش. اصلا اگر نتوانی از خودت لذت ببری و با خودت کنار بیایی، چطور قرار است و انتظار داری دیگران از تو لذت ببرند؟ اول خودت و بعد بیشتر از خودت دیگران. مقدمه ی پست قبلی را ببینید. آندره ژید دقیقا همین را در مائده های زمینی اش می گوید. همه چیز از خودت شروع می شود و بعد به دیگران می رسد. خودت که خراب باشی فقط و فقط اسباب دردسر دیگرانی. همین و بس. و در نهایت خوش حالم که با خودم روراست بودم و هستم و اگر مددی از حضرت حق باشد که همیشه هست، خواهم بود. چون گفته اند که بدترین گناه آن است که به کسی که تو را راستگو می پندارد، دروغ بگویی. آدمی که خودش را راستگو می پندارد به خودش که دروغ نمی گوید. نه شما بگویید، می گوید؟

 

خب مدتها بود که چیزی ننوشته بودم و پست قبلی وبلاگ هم که جمع آوری یادداشت های قبلی بود. حالا چند وقتی است بهتر شده ام. یکی از دلایل اش موج مثبت انتشار پرونده ی فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون و مقاله ی شکوهِ تراژیک و کمیکِ زوج بودن در مجله ی فیلم بود که خب مجله ی تمام عمرم است و باید بی اغراق بگویم از کودکی تا به امروز با آن بزرگ شده ام. و هر دو هم کاری هم در کنار دوست گرامی ام، امیر قادری عزیز، بود. از آن موج های مثبت بود که حال آدم را خوب می کند. همین جا هم از تمامی دوستانی که به من لطف داشتند و یا به هر طریقی در مورد این دو کار ابراز نظر کردند، حسابی تشکر می کنم. دستتان درست رفقای من!     

 

یک اعتراف

 

     خب باز کمی حرف و حدیث پیش آمد و باز داشت زخم قدیمی سر باز می کرد اما نگذاشتم. باور کنید. آدم از یک سوراخ فقط یک بار گزیده می شود. خودم را کنترل کردم و در نطفه خفه اش نمودم اساسی. ببینید همین که دارم می نویسم نشانه ی آن است که به هیچ چیز دامن نزدم و باز هم نقشه ها نقش بر آب شد. عادت ندارم که حرفی را کش بدم، حرفم را می زنم و قضاوت را می گذارم به عهده ی شنونده. لزومی ندارد دنبال اش راه بیفتم و خودم را توجیه و حرف هایم را تفسیر کنم. شنونده ام باید عاقل باشد. این را هم که می نویسم دلیل اش این بود که یکی از خوانندگان وبلاگم، که کیلومترها دورتر از تهران زندگی می کند، خیلی سریع با اس ام اس واکنش نشان داد و از انر‍ژی فراوانی که مقدمه دارد حرف زده بود. هم خوشحال شدم و هم سریع رفتم دوباره مقدمه را خواندم. اگر دیگران از آن انرژی گرفته اند، به کار خودم هم باید بیاید و از شما چه پنهان حسابی هم به دادم رسید. این را نوشتم تا از خودم تشکر کنم بعد از یک عمر زندگی و آن هم برای اولین بار. مرسی بری لیندون. ایام به کامت باد رفیق!      

 

و حالا خود پست

 

* این مطلب را در سایت سینمای جهان (از مجموعه سایت های سینمای ما) بخوانید.      

 

 

                           چارلتون هستون (بن حور)

 

                                      لشکر ال سید بی فرمانده نمی مونه

  

     همین چند روز پیش بود که داشتم به دوستی که زنده و مرده بودن سینماگران برایش چندان توفیری نمی کند، می گفتم خدا رحم کند به ما امسال که از همین بهارش ته اش پیداست و او هم با تعجب به من نگاه کرد که یعنی مگه چی شده؟ خب برای اینکه کمی عمق فاجعه را نشان بدهم و از دلتنگی های این روزها بگویم، تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که رویدادهای حدود یک ماه پیش را دوره کنم.

 

هنوز سال جدید ما شروع نشده بود که آنتونی مینگلا در 54 سالگی و یک هفته پس از عمل جراحی اش خونریزی کرد و رفت. تا آمدیم خبر را هضم کنیم و به خودمان بیاییم و سکانسی از «بیمار انگلیسی» (1996) را به یادش دوباره تماشا کنیم، آرتور سی کلارک در 90 سالگی رفت تا دلمان هوای همکاری جاودانه اش با استنلی کوبریک سر فیلم «2001: یک اودیسه ی فضایی» (1968) را بکند. درست در همان روز بود که مرگ حتی دست از سر مردی برای تمام فصول هم برنداشت و پل اسکافیلد را در 86 سالگی از ما گرفت. داشتیم خودمان را به این روند عادت می دادیم و به نبودن نقش آفرین یکی از ستودنی ترین شخصیت های عمرمان خو می کردیم که خبر آمد جیب بر خیابان جنوب، ریچارد ویدمارکِ 93 ساله، را هم از دست دادیم. گفتیم خوب دارد اوضاع کمی آرام می شود اما نه مثل اینکه قرار نبود به این زودی ها روی آرامش را ببینیم؛ این بار نوبت رسید به نویسنده ی فیلم نامه ی اسکار برده ی فیلم «دادگاه نورنبرگـ» (1961) یعنی ابی مان 80 ساله که دست بر قضا، ویدمارک هم در آن فیلمِ استنلی کریمر بازی می کرد. مان را به خاطر یک چیز دیگر هم می شناختیم و آن شخصیت تلویزیونی معروف زمان های قدیم یعنی کوجک است که نقشش را تلی ساوالاس بازی می کرد. مان نویسنده و تهیه کننده ی بخش هایی از این مجموعه ی تلویزیونی بود. مجموعه ای که اگر حتی بخشی از آن را ندیده باشیم، تعریف اش را از مردان و زنان قدیم زیاد شنیده ایم. دیگر کمی عادت کرده بودیم ولی خوب نفر بعدی خیلی ملموس تر از آنچه بود که فکر می کردیم. خبر رسید ژول داسن، کارگردان «توپکاپی» و «ریفی فی»، هم از بین ماها رفته که خب محض نمونه در فیلم «شب و شهر» او، ریچارد ویدمارک نقش اول را دارد. چه تصادفاتی! کار دنیاست دیگر. البته به جز مینگلا، بقیه سنشان بالای 80 بود و مرگشان چندان دور از انتظار نبود و چندان هم غافلگیر نشدیم ولی باز هم یکی دیگر رفت و این بار یکی از آنهایی رفت که چه بخواهیم و چه نخواهیم حسابی با فیلم هایش خاطره داریم. دوستی می گفت هنگام تماشای بخش یادبود درگذشتگان در مراسم اسکار همیشه اشک در چشمانش جمع می شود. از حق نگذریم واکنش این دوستمان خیلی هم بی ربط نیست، هر چه باشد برای آنان که روزگارانی را با این چهره ها سپری کرده اند، همین که بدانند آنها دیگر نیستند، غم انگیز است.     

 

****

 

کلاس دوم راهنمایی که بودم به اصطلاح نماینده ی مدرسه ای که می رفتم شدم تا در مسابقه ی علمی مدارس در سطح شهرستان شرکت کنم. روز قبل از امتحان، آقای تاجیک ناظم امان (که هر کجا هست خدا حفظش کند) آخرین توصیه های لازم را به من کرد و خیلی تاکید کرد که می توانم برای مدرسه امان افتخار آفرین باشم. راستش من هم برای شرکت در مسابقه بسیار هیجان زده و کمی هم جو گیر شده بودم و البته این حس فقط تا زمانی دوام داشت که رسیدم خانه و دیدم برادرم مسعود فیلم «بن حور» را کرایه کرده و آورده خانه. آن زمان ها تازه ویدئو آزاد شده بود و فیلم راحت تر پیدا می شد و تماشای آنها خیلی می چسبید و حسابی مزه می داد. من هم که مدتها بود تعریف فیلم را از این طرف و آن طرف به ویژه از سمت پدر و مادرم، که دومی همیشه از تعداد دفعات زیادی که مجبور شده بود فیلم را در سینما ببیند گله می کرد، شنیده بودم، چشم شما روز بد نبیند قید امتحان را زدم و با هیجانی وصف ناپذیر یک بار فیلم را شب با خانواده دیدم و یک بار هم صبح، دقیقا زمانی که رقیبانم در حال پاسخ دادن به سوالات مسابقه ی علمی بودند، محو تماشای این شاهکار ویلیام وایلر شدم. فردا البته چهره ی ناظم امان دیدنی بود زمانی که به او گفتم "حالمان خوب نبود، آقا! نتونستیم بریم مسابقه." خوب دروغ هم که نگفته بودم، حالم خوب نبود دیگه! راستش از اوج هیجان و شادی هیچ حالم خوب نبود. حالا سال ها از آن روز گذشته و نسخه ی دی وی دی فیلم آمده و به زودی هم احتمالا نسخه ی بلو ری اش را در دست خواهیم گرفت اما وقتی می شنوی، چارلتون هستون از دنیا رفته، بی مقدمه و یک ضرب می افتی یاد آن روز و چهره ات می شود مانند چهره ی آنتون ایگو وقتی که راتاتویی رمی را خورد و  پرت شد به دنیای کودکی اش. هستون که می میرد یاد آن روز در نوجوانی ات می افتی و یک دفعه غم تمام وجودت را می گیرد.

 

بابا هنوز هم وقتی جلویش مثلا می گویم چارلتون هستون و لی ماروین، یک جوری نگاه می کند به آدم که یعنی تو را چه به این اسم ها! اینها مال ما هستند، هنرپیشه های عصر ما هستند، ستارگان روزهای جوانی امان. حق با اوست. هستون و ماروینی که او و هم عصرانش شناخته اند ما هیچ زمان نخواهیم شناخت. بر روی پرده، بزرگ و استوار. حالا که می فهمد هستون هم مرده است، فقط آهی می کشد و حسابی می رود تو فکر. ته چهره اش می شود خواند که دارد به چی فکر می کند؛ به روزی که باز دست مادرم را گرفته بوده و خدا می ماند برای بار چندم، دوتایی رفته بودند به تماشای چارلتون هستون و یول براینر در «ده فرمان»، به «بن حور» فکر می کرد و رفقایی که با هم بارها آن را از سر تا ته تماشا کرده اند، به سکانس ارابه رانی و به دوبله ی عالی فیلم، یاد «ال سید» می افتد که حتی پس از مرگ هم اجازه نداد لشکرش بی فرمانده بماند. کمی که دقیق نگاه کنیم متوجه می شویم که همه امان همین طوری هستیم. تا می شنویم کسی از اهالی سینما و هنر رفته بی درنگ یاد خاطراتی می افتیم که با آن آثار هنری داشته ایم و رنگی که آن آثار بر زندگی امان زده اند. مثلا هستون می دانی یاد چی می اندازد من را؟ یاد «ده فرمان» که در ویدئوی فیلم کوچیک دیده ام آن را و هنوز هم دی وی دی اش را نگذاشته ام ببینم تا مبادا روی آن خاطره ی شیرینش که در ذهنم دارد خط بیفتد. یاد آن روزی که برادر دیگرم سعید از مهمانی یکی از دوستانش برگشت و گفت آنجا فیلم «سیاره ی میمون ها» (1968) را دیده اند و من که از نظر آنها سن کمی داشتم تمام غم دنیا ریخت روی دل و جانم که چرا نتوانسته ام ه آن مهمانی بروم و آن فیلم را ببینم. به یاد «رنج و سرمستی» (1965) که کارول رید عزیز آن را  ساخته و هستون در آن میکل آنژ است و در همین حال مزه ی شیرین خواندن رمان ایروینگ استون هم دوباره می آید زیر زبانم. یاد «سرگرد دندی» (1965) پکین پا و هستون اش؛ «نشانی از شر» (1958) که مثلث دوست داشتنی اورسون ولز، چارلتون هستون و جانت لی اش همیشه در این شاهکار نوار محترم و شامخ است. یاد خیلی چیزهای دیگر می افتد آدم اما به هر حال روزگار است دیگر و از قدیم گفته اند مرگ حق است. هر چند این وسوسه های بودن و نبودن چیزی از آن خاطرات کم نخواهد کرد. آن خاطرات گوشه و کنار ذهن امان پرسه می زنند و با وجودشان قلبمان را روشن می سازند. هر چه باشد به قول شازده کوچولو دانستن اینکه آدم یک دوست روباه دارد هم خودش خیلی عالی و فوق العاده است. حالا گیرم ما هیچ وقت این آدم ها را ندیده باشیم و یا حتی دیده باشیم اصلا چه فرقی می کند؟ جای آنها در گنجینه ی خاطراتمان جاودانه است و نکته اش صد البته همین است دیگر.

 

هستون مثل یک کوه بود، استوار و با چهره ی عقاب وارش صلابتی بی نظیر داشت. انگار فقط برای خلق این نقش ها روی پرده ی سفید بزرگ به این دنیا آمده بود. آمده بود تا تصویری جاودان از خود بگذارد و برود. کارهای سیاسی و اجتماعی به او نمی آمد و برازنده اش نبود. کاش هیچ وقت هم سراغ این جور چیزها نمی رفت. حالا هم که رفت مهم نیست هنوز هم نیست، تصاویری که از هستون در ذهنمان نقش بسته و در آینده آنها را به یاد خواهیم آورد، موسی (ع)، بن حور، ال سید، سرگرد دندی و میکل آنژ است.

 

****

 

راضی نشد که نشد. با اینکه دیر وقت بود و هر دو حسابی خسته بودیم، بابا باید خیال اش از این موضوع راحت می شد که هنوز حال کرک داگلاس خوب است و فعلا مشکل خاصی وجود ندارد. بعد از اینکه آن عکس داگلاس میان سال را در گوشه صفحه ی آی ام دی بی دید، لبخندی بر لبان اش نقش بست و آرام رفت. خیال اش راحت شد که هنوز اسپارتاکوس هست، هنوز ونگوگ هست و از همه مهم تر هنوز راه های افتخار جلوی چشم داگلاس و تمام انسان ها گشوده شده است... راه هایی که ختم به گور می شود...     

 

مطمئن نیستم، شاید چندتا از اسامی را هم من جا انداخته ام و شاید هم در چند روز آتی خبرهای بیشتری بیاید ولی هرچه هست همین دیروز خبر آمد که باب دیلن کبیر پولیتزر افتخاری دریافت کرده. خبری بود شادی آور و ما هم شاد شدیم به رسم روزگار. رسم روزگار که همه اش غم نیست. شادی هم دارد طبیعتا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/21ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

                                                                                          

              

... و آنگاه که مرا خواندی، این کتاب را بیفکن و بیرون رو. می خواهم این کتاب میل خروج را در تو برانگیزد – خروج از هر کجا، از شهر و دیارت، از خانواده ات، از اتاقت یا از اندیشه ات. کتابم را همراه خویش مبر! ... امیدوارم این کتاب به تو بیاموزد که به خویشتن بیشتر علاقه بورزی تا به کتاب و سپس به چیزهای دیگر بیشتر از خودت. (آندره ژید، مائده های زمینی)

 

باشد که به چیزهای دیگر بیشتر از خودت علاقه بورزی...

  

   حالا دیگر کوچک ترین شکی ندارم که مائده های زمینی آندره ژید تاثیرگذارترین و سرنوشت سازترین کتاب دوران نوجوانی ام بوده است. کتابی که خواندنش به معنای واقعی کلام تحولی در قلب و جانم پدید آورد. کتابی که دید و نگرشم به زندگی را وامدار آنم و بعدها دیدم ناخواسته از بسیاری از اصول اش پیروی می کنم. و باید اعتراف کنم که چقدر از این موضوع خرسند شدم. اما این پست قرار نیست درباره ی آندره ژید و کتاب جادویی اش باشد. حکایت این پست چیز دیگری است:

 

     مادرم همیشه می گوید: "باید خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کنی دست به کار شوی و خانه تکانی عید را شروع کنی. وای که اگر دیر بجنبی و لفت اش بدی! یک دفعه به خودت می آیی و می بینی که عید اومده پشت در خونه ات و تو هنوز حاضر نیستی. و اون وقت چی می شه؟ هیچی دیگه، هول هولی باید کارهایت را انجام بدهی و از آنجایی که عجله کلا کار شیطونه به هر حال نتیجه ی کارت چندان رضایت بخش نمی شه." مثل اکثر مواقع حق با مامانه. حرف اش هم این است که چند روز مانده به عید باید همه ی کارها را تمام و کمال انجام داده باشی و بعد بشینی چشم به راه عمو نوروز و عید و سال جدید و بهار. من هم حقیقتا داشتم همین کار را می کردم و این مقدمه را نوشتم بوده واسه همون پست خانه تکانی ام که متاسفانه کارهای آخر سال بدجوری گره خورد به هم و نشد که این پست را تمام کنم. به هر حال مامان مثل اینکه زیاد پسر خوب و حرف گوش کنی نبودم. ببخش دیگه به بزرگی خودت اما بدان که عجله نکردم به هیچ وجه! صبر کردم آرام بشم و بعدش یادداشت ها را جمع کنم و بازخوانی کنم و بعد پست را بگذارم روی وبلاگم. این کل ماجرای مطالبی است که در ادامه خواهید خواند. ترجمه و یادداشتی اگر از روزهای سال قبل مانده آورده ام، برخی از کامنت هایم را که در گوشه و کنار این دنیای مجازی ثبت کرده ام اینجا نقل کرده ام و خلاصه اینکه این پست را هدفی قرار دادم برای بستن پرونده ی سال پیش و شروعی مجدد در سال جدید.

 

ترجمه ی دو شعر

 

آن نگاه

سارا تیزدیل

 

استرفن در بهار بوسید مرا،

رابین در پاییز،

کالین تنها نگاهم کرد اما

و هرگز نبوسید مرا.

 

بوسه ی استرفن در لودگی گم شد،

بوسه ی رابین در بازیگوشی،

بوسه ی چشمان کالین اما

برهم زده شب و روز مرا.  

 

                                                                

                                                                                                                                      

 

The Look

Sara Teasdale

 

Strephon kissed me in the spring,

Robin in the fall,

But Colin only looked at me

And never kissed at all.

 

Stephon's kiss was lost in jest,

Robin's lost in play,

But the kiss in Colin's eyes

Haunts me night and day.

 

* یک قطعه شعر از ساپو، شاعره ی غنایی یونان باستان، هم ترجمه کرده بودم که ماند و ماند و ته اش رسید به این پست. مترجم شعر به انگلیسی  بلیس کارمن از شاعران مشهور کاناداست.  

                                                            

                                                               

                                 

 

"اگر مرگ خیر است"                                                

                                                                                              

اگر مرگ خیر است،                              

چرا خدایان نمی میرند؟                                                     

اگر زندگی شر است،

چرا خدایان هنوز زنده اند؟

                                                          

اگر عشق هیچ است،

چرا خدایان هنوز عشق می ورزند؟

اگر عشق همه چیز است،

پس جز عشق بشر را چه سودایی باید؟

 

                                

* و این یادی است از گوته. 

تسلی*

 

      نیمشب نالیدم و گریستم، زیرا که ترا در کنار خویش نیافتم.

     اشباح شبانگاهی بدیدارم آمدند و در من نگریستند، و از دیدنشان سرخی آزرم چهره ام را فرا گرفت. بدانان گفتم: "ای اشباح، پیش از این هر بار که از اینجا می گذشتید در خواب نازم می یافتید، و امشبم می بینید که بیدارم و اشک می ریزم. با این همه مرا که پیش از این بعاقلی می ستودید نکوهش مکنید، زیرا که غمی ناگفتنی بر دلم نشسته است."

     اشباح پریده رنگ نیمشب به من نگریستند و از برابرم گذشتند. نمی دانم دیوانه یا هشیارم پنداشتند، ولی می دانم که برای آنان این هر دو یکسان بود.

 

*از دیوان شرقی گوته

(مجموعه ی آثار تالیف و ترجمه ی شجاع الدین شفا، ص. 1736)      

 

 

* یادداشتی بود که از روی خرابی اعصاب نوشتنش را شروع کرده بودم تا بگذارم روی وبلاگ و مثلا کمی آرام بگیرم. اما خب خشمم را فرو خوردم و ننوشتم اش و نگذاشتم اش روی وبلاگ و حالا این مطلب را می گذارم اینجا تا کمی به خودم بخندم و پیش خودم بگویم: "نونت کم بود آبت کم بود با اعصاب خراب مطلب نوشتنت دیگه چی بود؟»

 

     لعنت به من! ترجمه ای که با اکراه قبول کرده بودم، همین الان تموم شد و رفت پی کارش. فقط کافی است تا دکمه ی ارسال را بزنم تا خیالم از بابت این ترجمه هم راحت شود. حسین جان نمی دانم چرا این جی میل بی عقل من ورداشته ایمیلت را برده انداخته وسط اسپم ها! به هر حال دارم دانلودش می کنم و دارم می نویسم. چرا خودم هم نمی دانم... فکر کنم کمی خسته ام. بعد از ظهر شنبه است. هفتمین روز از هفتمین ماه سال دو هزار و هفت: ۰۷/۰۷/۰۷. اس ام اس اومده که امروز یه سری آرزو کنم... اما چی بخواهم و از کی بخواهم؟

 

* این را راستش زمانی که در فایل های ورد آرشیوم پیدا کردم خیلی شوکه شدم. باید حالم خیلی گرفته بوده باشد آن روز. خیلی هم زیاد! چون اصلا عادت ندارم این طوری بنویسم. اصلا.

 

 بعضی از اوقات خب دل آدم می گیره و گریه می خواد. کاری اش هم نمی شود کرد. همین.

  

* همه ی کامنت های من: اینها برخی از کامنت هایی است که برای مطالب دوستانم نوشته ام. سریع و بلافاصله و بی درنگ. الان هم اینجا گرد هم آورده امشان. کمی دست برده ام در آنها البته نه تا حدی که حس کامنت بودنشان از میان برود. امیدوارم مطالب جالبی بین آنها پیدا کنید.   

 

* این کامنت را برای روزنوشت های امیر قادری گذاشتم. از فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون قسمتی را نقل کرده ام؛ حرف یک عمرم را در همان بخش فیلم یافتم.

 

“A Life Well Spent”                                                  

 

     هر بار دیدن فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون، کلی صفا داره و علاوه بر یافتن نکات جدید، نکته های بامزه ای داره که حتی تکرارشون هم جالبه. اما یکی اش است که بدجوری وصف حال است: آنجا که خبر انهدام اسپرینگفیلد پخش می شود و یکی از اهالی را می بینیم که داره آخرین لحظه ها رو با مجموعه ی کتاب های فکاهی اش می گذرونه. می گه: یه عمر کتاب های فکاهی جمع کردم (تا اینجا حس افسوس داره. با خودمان فکر می کنیم که آره دیدی چه کار بی فایده ای کرده ای) و بعدش یه دفعه فریاد می زنه: "حالا می تونم بگم که زندگیمو به نحو احسن گذروندم." عجیب به دل می شینه... واسه من که این طوری بود. حالا هر وقت کسی ازم بپرسه که چرا این همه کتاب و مجله و فیلم و موزیک جمع می کنی، می گم اون صحنه ی فیلم سینمایی خانواده ی سیمپسون رو دیده ای یا نه؟

 

* چند گریه ی به یاد ماندنی از چند فیلم:

 

- گریه ناخواسته شان پن در رودخانه مرموز وقتی دارد برای تیم رابینز درد دل می کند. همان جا که رابینز بهش می گوید: "...ولی حالا داری گریه می کنی!"

- در آخر حس و حساسیت وقتی اما تامپسون می فهمد هیو گرانت ازدواج نکرده است.

- گریه کردن و حرف زدن جولین مور جلوی در خانه اش در حضور باغبان شان در دور از بهشت

 

"بشر آن قدر رنج کشید تا خنده را اختراع کرد." نیچه 

 

* این اولین کامنتی بود که برای نوید غضنفری  گذاشتم و بعد ها شد نمونه ی یک دوست خوب دنیای مجازی تا اینکه بلاخره طلسم شکست و هم دیگر را دیدیم.

 

"ناگهان، تابستان گذشته"

 

رتسو ریزو: اینجا وسیله ی گرم کننده نداره ولی خب می دونی که تا زمستون سر برسه، من رفتم فلوریدا دیگه.

 

- با این جملات رتسو ریزو (داستین هافمن) جلوی جو باک (جان وویت) پز می دهد که من زمستان ها از سرمای نیویورک فرار می کنم و می روم فلوریدا. در طول فیلم کابوی نیمه شب هم مدام گرمای دلچسب فلوریدا گوشه و کنار ذهن رتسو را قلقلک می دهد. با این اوصاف چقدر تلخه وقتی که از سرمای نیویورک فرار می کنند و به فلوریدا می روند دیگر رتسو (آخ معذرت! آخه در همان سکانس است که از جو می خواهد دیگر او را رتسو صدا نکند) نیست که گرمای فلوریدا را احساس کند و مناظر چشم نواز فلوریدا فقط بر ذهنش سایه می اندازند. به گمانم نمی توان گرمای از دست رفته ای به این تلخی حالا حالا در سینما خلق کرد. کاش می ماند و لباس های پر از نقش و نگارشان را می دید. افسوس...  

 

- دو خواهر، استر و آنا، در کوپه ای از قطاری در حال حرکت. یکی سرد و بی روح (استر)، یکی گرم و پر از شور (آنا). نفسم همیشه پس می رود وقتی سکانس های گرم و دم کرده ی سکوت اینگمار برگمن را می بینم. آنا مدام از گرما شکایت می کند. مدام.

 

- پورت (جان مالکوویچ) و کیت (دبرا وینگر) بر ناکجا آبادی کناره می گیرند در جستجوی آسمان سرپناه. حس کلافه شدن از گرما را با تمام وجود در این فیلم احساس می کنیم. باز هم سینمای برناردو برتولوچی غافلگیرمان می کند.

 

- داشتم به فیلم های دیگری فکر می کردم که یک دفعه آفتاب سوزانی که مستقیما در چشم پاتریس مورسو می تابد را به یاد می آوردم. در بیگانه ی آلبر کامو. آنجا که پاتریس زیر نور آفتاب اختیار از دست می دهد و عرب را می کشد. هر وقت بهش فکر می کنم حس می کنم تمام تنم خیس عرق می شود.  

 

- راستی آقای غضنفری عزیز، خسته نباشید. این بخش درد دل با شماست. انتخاب اسم روزنوشت هایتان عالیه. مثل اسم همین پست. (همان کار تاپ مارتین ریت، اقتباسی از ویلیام فاکنر، با بازی پل نیومن) {خدای من چه ترکیبی می شه!} نام اصلی هم خیلی با حاله. "آسیاب بادی های ذهنت". از همان روزی که نوئل هریسون این ترانه را خواند تا به امروز آن را با اجراهای زیادی شنیده ایم که اجراهای  داستی اسپرینگ فیلد، نیل دایموند افسانه ای،  استینگ و مرحوم فرهاد برایم از همه دلچسب ترند.         

 

"کلیدهایی که در جیبت جرنگ جرنگ می کنند

واژگانی که در سرت قیل و قال می کنند

چرا تابستان بدین زودی به سر آمد؟

تقصیر گفته های تو بود؟

دلدادگان در ساحل قدم می زنند

و جای پاهایشان بر شن ها باقی می ماند

آیا صدای آن طبل دوردست

همان نوای انگشتان تو نیست؟"

 

*  از فیلم آه برادر کجایی؟

 

اولیس اورت: تامی، شیطون جای روحت چی بهت داد؟

تامی جانسون: خب بهم یاد داد درست و حسابی گیتار بزنم.

دلمار اودانل: هی پسر، واسه خاطر همین ورداشتی روح ابدی ات رو دو دستی تقدیم شیطون کردی؟

تامی جانسون: خب به چه دردم می خورد؟ استفاده ای که ازش نمی کردم.

 

* و این کامنتی بود که برای روزنوشت های نیما حسنی نسب گذاشتم.

 

اورسون ولز می گوید: "هر چه می خواهید بگویید اما محاکمه بهترین فیلم من است." راستش منم با این حرف خودش تا حدودی موافقم. البته این علاقه تا حد زیادی هم به عشق عمیقم به فرانتس کافکا برمی گردد و آن رمان تکان دهنده اش. امان از این فیلم و کارگردانی ولز. امان از دست آن فضاهای اکسپرسیونیستی ادموند ریچارد و فیلمبرداری فوق العاده اش. امان از دست آن بازی های پخته. اما خب در تاریخ سینما شهروند کین ماندگارتر است. این چیزی نیست که بتوان انکار کرد. فیلم درس فنون سینماست. از هر بعدی که نگاه کنید در اوج است: کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین، بازیگری و ... اما یک نکته خیلی مهم که آن را جاودانه می کند همان روایت جذابش است. آن فلاش بک های جاودانه، آن گزارش خبری افتتاحیه فیلم را که یادتان هست. یکی دیگر از نکاتی که فیلم را اثری ماندگار می کند ارائه شخصیتی جاودان در تاریخ سینماست. یک قهرمان بایرونیک تمام عیار: یاغی، گریزان از قید و بندهای جامعه، با گذشته ای تباه شده، به مرور از دیگران جدا افتاده و... سرانجام فنا شده در تنهایی خویش.

  

* در روزنوشت های امیر قادری، یکی از دوستان، وحید، خواستار لیست بهترین های عمر شده بود.

 

وحید جان مرسی بابت لیستت. این هم لیست من. البته اینها صرفا فیلم هایی هستند که در هر لحظه مشتاق دیدن اشان هستم. فیلم هایی که برایم عزیزند. چون نمی خواستم خیلی از فیلم ها را کنار بگذارم دسته بندی کردم و در هر دسته ده نام انتخاب کردم. (همه بدون ترتیب)

 

سینمای امریکا: کابوی نیمه شب (جان شله زینگر)، این گروه خشن (سام پکین پا)، جویندگان (جان فورد)، رفقای خوب (مارتین اسکورسیزی)، به شیوه ی کارلیتو (برایان دی پالما)، پالپ فیکشن (کوئنتین تارانتینو)، مش (رابرت آلتمن)، پدرخوانده، قسمت اول ( فرانسیس فورد کاپولا)  

   

و سینمای اروپا: زندگی شیرین (فدریکو فلینی)، ماما روما (پیر پائولو پازولینی)، ماجرا (میکل آنجلو آنتونیونی)، هیروشیما عشق من (آلن رنه)، داستان آدل ه (فرانسوا تروفو)، جذابیت پنهان بورژوازی (لویی بونوئل)، فریادها و نجواها (اینگمار برگمان)، ناگهان بالتازار (روبر برسون)، گذران زندگی (ژان لوک گدار)،‌ بهشت بر فراز برلین (ویم وندرس)، محاکمه (اورسن ولز)، روزی روزگاری در غرب (سرجیو لئونه) (این شاهکار آخری محصول ایتالیا و آمریکاست} {در مجموع بیست تا}    

 

سینمای انگلستان {جدا از بقیه به خاطر علاقه ی شدیدم به آثار برتر این سینما}: جداافتاده و مرد سوم (کارول رید)، قوش (کن لوچ)، تنهایی یک دونده ی استقامت (تونی ریچاردسون)، بری لیندون (استنلی کوبریک)، باغ وحش؛ زد و دو صفر (پیتر گرین اوی)، دکتر ژیواگو (دیوید لین)، مردی برای تمام فصول (فرد زینه مان)، قاتلین پیرزن (الکساندر مکندریک)، هنری پنجم (لارنس اولیویر)

 

... و سینمای آسیا: در حال و هوای عاشقی (ونگ کار وای)، هفت سامورایی (اکیرا کوروساوا)، کویدان (ماساکی کوبایاشی)، اوگتسو مونوگاتاری (کنجی میزوگوچی)، آقای هالو و هامون (داریوش مهرجویی)، ناخدا خورشید (ناصر تقوایی)، رگبار (بهرام بیضایی)، گوزنها (مسعود کیمیایی) و سوته دلان (علی حاتمی).   

 

* نوستالژی صرف!

 

عروسی بهترین دوستم را پویا داد ببینم. روی نوار ویدئو با فرمت ان تی اس سی. حالا پویا رفته دانمارک. یادش بخیر!‌ اساسی پایه ی سینما بود. حالا که دوباره اسمی از وی اچ اس و ان تی اس سی اومد وسط یه دفعه یادش افتادم. بعد هم که اسم گزارش فیلم و پرونده ی دیوارِ پینک فلوید. راستش دیوار یکی از آن آثاری است که در لیست هایم هیچ وقت نمی گذارمش. همیشه اون شماره ی صفر لیست بهش تعلق داره. اون هم بر می گرده به اولین دیدارمان باز هم بر روی نوار ویدئو... معجزه ای است این فیلم. چیزی که دیگر تکرار نخواهد شد. همین دیشب زدم دیدم اتفاقی یه شبکه ای داره پخشش می کنه. بی آنکه بفهمم تا آخرش رفتم. جادویم می کند. چه حسی دارد این "ویدیو کلیپ بلند." اون سکانس را،‌ البته فقط محض نمونه ها، یادتون می آد که پینک اومده توی ایستگاه قطار در انتظار پدر... و ترانه ی "کسی ویرا لین رو یادش می آد؟/ کسی یادشه که به من قول داد توی یه روز آفتابی باز همدیگرو می بینیم؟/ ویرا، چه به سرت اومد؟/ اینجا کسی احساس من رو درک می کنه؟" هرچند بار که می بینمش بازم دلم براش تنگه! بین خودمان باشه، گاهی وقت ها هوس تماشایش بدجوری می زنه به سرم... انگار معتادش شدم من!

 

* بحث مرگ که در روزنوشت های امیر قادری داغ شده بود، این کامنت را نوشتم.

 

خب اولین چیزی که از مرگ توی سینما به ذهنم می رسه همین چیزیه که می خواهم ازش حرف بزنم: کارلیتو توقع زیادی نداشت. می خواست خودشو از کار خلاف بازنشسته بکنه و بره یه زندگی آروم راه بندازه. ولی افسوس... یکی از معدود دفعات عمرم بود که با علم به اینکه شخصیت فیلم در آخر تیر می خورد و می میرد، تا لحظه آخر امیدوار بودم بنی بلانکوی اهل برانکس سر نرسه و کار کارلیتو رو نسازه. کارلیتو که تیر می خوره...

 

کارلیتو (ال پاچینو): شرمنده ام رفقا، تموم بخیه های دنیا هم دیگه نمی تونه منو بهم بدوزه. دراز بکش... دراز بکش... به حتم می ذارنم توی محراب کلیسای فرناندز نبش خیابون هان و خیابون نهم. همیشه یه حسی بهم می گفت بلاخره گذرم به اونجا می افته اما گمون م