تبليغاتX
Strangers in the Night

Strangers in the Night

دو غریبه در شب (يادداشت های يك هنرجو)

برمی‌گردد تا زندگی کند...

 

 

روزهای جشنواره فیلم فجر

یکشنبه ۴/۱۱/۱۳۸۸، روز اول: به رنگ ارغوانِ‌ ابراهیم حاتمی‌ کیا فیلم بسیار خوبی‌ست؛ به نظرم راز تاثیرگذاری و زیبایی‌اش در یک کلمه خلاصه می‌شود که در روزهای آتی درباره‌اش خواهم گفت. منتظرم تا بعد از جشنواره اکران شود و دوباره آن را ببینم، تا ببینم آیا باز هم تکان می‌دهد یا خیر؟

همان روز اول: تسویه حسابِ تهمینه میلانی یک فیلم سینمایی نیست؛ یعنی قرار است باشد اما دور از جان تمام فیلم‌های سینمایی. اعتراض من به فیلم سوای تمامی حرف‌هایی که منتقدان زده‌اند و شهرام شکیبا اینجا به طنز بخشی از آنها را مطرح کرده، به ترانه‌های انتخابی فیلم برمی‌گردد. وقتی میلانی برای اولین پلیر ماشین اولین مرد هوسران فیلم – که چند نفر دیگر هم پشت سر آن ردیف می‌شوند – از ترانه آسمانی غریبه‌ها در شب و صدای اثیری فرانک سیناترا استفاده می‌کند. نام این وبلاگ از همین ترانه گرفته شده است. یا برای تنها مرد وفادار جهان – از دید خانم میلانی البته – از ترانه من مرد تو هستم (I'm Your Man) از لئونارد کوهن استفاده می‌کند... این فیلمی‌ست علیه مردان یا همان حیواناتی که روی دو پا راه می‌روند. هیچ‌گاه به افراط و تفریط درباره این موضوع باور نداشته‌ام؛ در میان مردان، هستند آنهایی که از هر حیوانی پست‌ترند (شخصا به چشم دیده‌ام که به چه راحتی از تمامی اصول اخلاقی دم می‌زنند و جلوی چشمانت آنها را لگدمال می‌کنند) اما در میان زنان هم، هستند آنهایی که از هر حیوانی پست‌تر باشند... بعد از رمان کافه پیانو – که از نوع نگاه به اصطلاح روشنفکرانه آن به زن ایرانی حالم بد شد {چطور ادبیات ما از صادق هدایت، بزرگ علوی و بهرام صادقی به این جور کتاب‌ها و به اصطلاح رمان‌ها رسید؟} – این فیلم، دسته گل دیگری بود که باعث شد دلم بیش از پیش برای زن ایرانی در وهله اول و بعد برای مرد ایرانی بسوزد. فرهنگ ما نمی‌تواند آثار انسان‌دوستانه خلق کند، هنرمند ایرانی در این بخش ضعیف است؛ باید این را پذیرفت. آیا در ادبیات معاصر ما یک نفر یک خط مثل انتهای طاعونِ آلبر کامو نوشته است؟ کجاست آن دید انسانی؟ اشکال فقط و فقط از کسانی‌ست که نام هنرمند بر خود نهاده‌اند. تا انسان نباشی از انسان نوشتن سخت است؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست. روزگاری ماکسیم گورکی در کتابچه نحیف ادبیات چیست؟ به نویسندگان هشدار داد مادامی که خودتان راه را بلد نباشید، نمی‌توانید آن را به دیگران نشان دهید. فرهنگ و هنر امروز ما بیش از همیشه دچار این آفت شده است.

دوشنبه ۵/۱۱/۱۳۸۸، روز دوم: فیلم خواب‌های دنباله‌دار ساخته پوران درخشنده، حدود ۱۰۰ دقیقه بود اما احساس کردم سه ساعت پای تماشای فیلم بوده‌ام. بگذریم، حرمت خانم درخشنده را باید نگه داشت، چون تلاش می‌کند فیلم‌های آبرومندانه‌ای بسازد. اما طلا و مس طلایی بود؛ همایون اسعدیان فیلمی ساخته لنگه بی‌پولی... همان قدر شیرین و همان قدر تلخ، و این‌که چقدر خوب توانسته دوز تلخی و شیرینی آن را متعادل حفظ کند. فیلم‌اش من یکی را که سرحال آورد. درباره‌اش بیشتر حرف خواهم زد.

سه‌شنبه ۶/۱۱/۱۳۸۸، روز سوم: امروز به کاخ جشنواره! نخواهم رفت. باید بروم دانشگاه و سر جلسه امتحان دانشجویانم حاضر شوم. از صبح چهارشنبه باز به آنجا خواهم رفت، اگر مشکلی پیش نیاید. فعلا منتظرم تا آناهیتا را ببینم؛ هر چند به زوج میترا حجار-شهاب حسینی زیاد امیدوار نیستم. در رخساره که شیمی خوبی بین آنها جریان نداشت. دلم هوای گرمی جشنواره پارسال را کرده است و خوشحالم که بعد از جشنواره قرار است عیار ۱۴ پرویز شهبازی اکران شود. می‌خواهم اولین فیلم ایرانی باشد که برای آن نقد می‌نویسم.

چهارشنبه ۷/۱۱/۱۳۸۸ ٬ روز چهارم: ناشکری کردم، می‌دانم! دیروز نوشته بودم که به زوج حسینی-حجار زیاد امیدوار نیستم، و همین امروز همانی شد که می‌ترسیدم. بعد از چهل و پنج دقیقه انتظار و از در و دیوار گفتن با رضا بود که به جای آناهیتا فیلمی شروع شد با آغازی به سبک چشمان بسته‌ی‌ باز استنلی کوبریک (منتهی با صد درجه اغراق!). خیلی زود با پایان تیتراژ، کاشف به عمل آمد که فیلمی‌ست به اسم محفل اکس! با رضا یک بیست دقیقه‌ای از آن را تحمل کردیم و بعد زدیم بیرون. از اتفاق‌های جالب امروز این بود که دو فیلم دیگر دیدیم؛ یکی نفوذی و دیگری بیداری رویاها. جالب بود که هر دو به بازگشت آزاده‌‌ها ارتباطی داشت. کارهای متوسطی بودند. فیلم‌های آل، هیچ و آتشکار را هم ندیدم متاسفانه که ماند برای اکران عمومی‌. آخر فیلم بیداری رویاها بود که آریا قریشی اِس‌اِم‌اِس داد که آواتار رکورد فروش تایتانیک را جابجا کرد و پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای جهان شد. مبارک جیمز کامرون باشد! تا فردا که این مُلک سلیمان را اگر خدا بخواهد نشانمان بدهند.

پنج‌شنبه٬ ۸/۱۱/۱۳۸۸، روز پنجم: ساخت مُلک سلیمان ۵ میلیارد تومان خرج برداشته است، با این همه و با وجود تفاوت‌های چشمگیری که از نظر بصری و روایی با نمونه‌های قبلی‌اش دارد، دست آخر یقه آدم را نمی‌گیرد. اشکال را باید در جای دیگری جستجو کرد... کیمیا و خاک فیلمی‌ست درباره سال‌های پایانی نبرد ملت ایران برای انقلاب اما خیابان‌هایی که می‌بینیم بوی همین امروز را می‌دهند. فضاسازی‌ها آن‌ قدر بد است که حتی لحظه‌ای فکر نمی‌کنی که داستان دارد در زمان پیش از انقلاب رخ می‌دهد. ساخت این فیلم یک تراژدی مطلق است. چون وقت نداشتم می‌خواستم قید تماشای لطفا مزاحم نشوید را بزنم، چون با نیم ساعت تاخیر هم پخش شد؛ اما ماندم و خوشحالم که این کار را کردم. محسن عبدالوهاب، که همکار رخشان بنی اعتماد بوده، فیلمی ساخته با شخصیت‌پردازی‌های بی‌نهایت خوب، طنزی به‌جا و سه داستان روان. از تماشای آن که لذت بسیار بردم تا ببینیم فردا چه می‌شود.

 

                                 

 

هیهات سلینجر: جی.‌دی. سلینجر در ۹۱ سالگی و همان طور که می‌خواست در تنهایی و دور از هیاهو زندگی کند، در تنهایی و دور از هیاهو هم از دنیا رفت. با مرگ او یکی دیگر از غول‌های ادبیات را از دست دادیم، هر چند که سالها بود که نمی‌نوشت اما همین که می‌دانستیم جایی در گوشه‌ای از این کره خاکی دارد نفس می‌کشد، برای ما – دست کم برای من – غنیمت بود. برای مرگ سلینجر نیازی نیست چیزی بنویسی. فقط باید ناتور دشت، رمان‌های دیگر و داستان‌های کوتاهش را دوباره خواند و خواند، چون که جهان سالهاست از خلق نویسنده‌هایی از جنس سلینجر عاجز شده است، همان که می‌گفت: «بهترین دوستان من بچه‌ها هستند.» آن‌چه در ادامه می‌آید، لینک‌هایی‌ست درباره او، یکی دو نمونه از آثارش و چند عکس... یکدوسهچهارپنجششعکس اول / عکس دوم.

 

جمعه ۹/۱۱/۱۳۸۸ ٬ روز ششم: تصحیح اوراق دانشجویان و تصحیح اوراق دانشجویان و تصحیح اوراق دانشجویان! فردا اگر خدا بخواهد جشنواره‌ام...

 

شنبه ۱۰/۱۱/۱۳۸۸ ٬ روز هفتم: فیلم اول پرواز مرغابی‌ها را از دست می‌دهم٬ چون تا برگه‌ها و لیست نمرات را به دانشگاه می‌دهم و برمی‌گردم ساعت می‌شود یک ظهر. هفت دقیقه تا پاییز ساخته علیرضا امینی را اما می‌رسم و می‌بینم که فیلمی درهم و برهم است؛ قرار است یک فیلم اجتماعی حسابی مثل ساخته‌های اصغر فرهادی باشد – اصلا مگر حضور هدیه تهرانی به نقش مرکزی قرار است پیام دیگری داشته باشد؟ – ولی حاصل کار زمین تا آسمان با ساخته‌های خوب این ژانر فرق دارد. دموکراسی تو روز روشن هم علی‌رغم تمامی ایده‌ها و نوآوری‌های بصری‌اش درجا می‌زند. به من یکی که نچسبید. بعد هم که فصل باران‌های موسمی را که این هم منتظرش بودیم را نشان ندادند و من زدم بیرون... امسال ماشاالله برنامه به روز شده و هر روز با اعلام قبلی فرق می‌کند و روی ستون‌ها کوبیده می‌شود!‌

 

این مطلب زیبا درباره سلینجر را بخوانید؛ تایید همان حرف من است که برای سلینجر نیازی نیست چیست نوشت و خواند٬ باید کارهایش را بازخوانی کرد که همه چیز در آنها نهفته است.    

 

یکشنبه 11/11/1388، روز هشتم: رضا را ترغیب می‌کنم زود بیاید و برویم سراغ فیلم‌ها. اشتباه از من بود، باید نگاه می‌کردم و می‌دیدم که فیلم ساعت 10 چراغ قرمز با هنرمندی الناز شاکردوست و پوریا پورسرخ است... می‌رویم و ده دقیقه‌ای می‌نشینیم و زودی می‌زنیم بیرون تا انرژی خودمان را برای طهران، تهران نگه داریم. جالب این‌که کارگردان چراغ قرمز انگار در کنفرانس مطبوعاتی بعد از فیلم گفته منتقدان ژانر کمدی را جدی نمی‌گیرند! طهران، تهران دقیقا همانی بود که می‌ترسیدم باشد؛ طهران: روزهای آشنایی ساخته داریوش مهرجویی، روان، ساده، دوست‌داشتنی و مثبت... تهران: سیم آخر ساخته مهدی کرم‌پور، شعارزده، کلیشه‌ای، سکته‌دار و دیگر نخ‌نما شده. (تا کی نماینده نسل جوان‌های این مملکت دغدغه‌شان باید نتوانستن گیتار زدن باشد؟) فیلم سوم را هم که اصلا بی‌خیال می‌شویم بعد از پنج دقیقه؛ اسمش بود همبازی! شب بدرود بغداد را در سالن‌های ویدئویی نشان می‌دهند و من نمی‌توانم ببینم. به همین سادگی!

 

دوشنبه 12/11/1388، روز نهم: کاش فیلم‌های دیگر جشنواره هم ایجاز طلایی به رنگ ارغوانِ ابراهیم حاتمی‌کیا را داشتند. سنگ اولِ ابراهیم فروزش در اجرای داستانی هوشنگ مرادی کرمانی موفق بوده، فقط کمی ریتم نیم ساعت اول آن کُند است که می‌شود با دستی به سر و روی آن کشیدن، مشکلش را حل کرد. اواسط فیلم خیلی خوب است، اما آخرش هم یک سکانس خوب هست که باید کمی کوتاه شود. فیلم خوبی بود. شب واقعه در عوض فاجعه بود؛ خوب شروع شد اما رسید به شعار دادن محض! نمی‌دانم چرا مثلا نمی‌شود به تماشاگر نشان داد که خاک وطن آدم باید مثل ناموس او باشد، و مدام این جمله را نَزَد توی کله‌‌ی او؟ لادن مستوفی هم نقشی بدون کلام دارد؛ بانوی مشتعل یا شعله‌ور یا چیزی در این مایه‌ها که بد جور روی اعصاب است... تا پیش از این فکر می‌کردم در نقش‌های دیالوگ‌دار روی اعصاب است، اما در بی‌کلام هم همین طور بود. «برنامه‌ به‌ هم زن‌ های» امسال جشنواره باز ماجرا را به هم ریختند؛ امشب فصل باران‌های موسمی را که امسال این همه منتظر تماشایش بودیم را نشان دادند و من باز هم نتوانستم به خاطر کارم آن را ببینم. با خودم عهد کرده‌ام فردا تمام سینماهای شهر تهران را بگردم تا این فیلم را ببینم...

نويد درباره طهران: روزهای آشنايی و رابطه‌اش با موسيقی اين مطلب را نوشته؛ از شما چه پنهان، به محض اين‌که ارجاع‌های مهرجويی به اشکها و لبخندها شروع شد، ياد دو نفر افتادم: هوشنگ گلمکاني و نويد غضنفري.

 

سه‌شنبه٬ ۱۳/۱۱/۱۳۸۸ ، روز دهم: ساعت یک بعد از ظهر در سینمای استقلال ردیف آخر سرم را بر پشت صندلی می‌گذارم و فصلِ باران‌های موسمی اولین فیلم مجید برزگر را می‌بینم. فقط در وصف آن می‌گویم که برزگر نشان‌ داده است که می‌شود با الهام از جریان غالب سینمای مستقل جهان‌ فیلمی ماندگار و ایرانی ساخت. شاید یکی از بهترین‌هایی باشد که امسال در جشنواره دیدم. بعد رفتم سالن همایش‌ها و فیلم چهل سالگی را نشانمان دادند؛ فیلم بدی نبود اما پارسال هم نوشته بودم این را٬ فیلم‌هایی هستند که یقه نمی‌گیرند... نامزدها هم اعلام شدند و همزمانی اعلام نامزدهای اسکار و جشنواره فجر برای من یکی که رخداد بامزه‌ای بود. شب واقعه همان طور که حدس می‌زدم٬ حسابی غوغا کرده و احتمالا سیمرغ‌های بسیاری هم خواهد برد... این است رسم این کشور! 

 

چهارشنبه ۱۴/۱۱/۱۳۸۸ ، روز یازدهم: هیچ! فقط اختتامیه‌ی بی‌نمک! باید فرم نظرسنجی ماهنامه سینمایی فیلم را زودی پر کنم و تحویل بدهم. فردا هم اگر خدا بخواهد قرار است بدرود بغداد را ببینیم... با جايزه‌هاي به رنگ ارغوان راستش حال کردم؛ اين جايزه‌هايي بود که احتمال مي‌دادم به شب واقعه برسد.

 

پنج‌شنبه ۱۵/۱۱/۱۳۸۸ ، روز دوازدهم و آخر: با رضا رفتيم برج ميلاد و بدرود بغداد را ديديم. فيلم خوبي بود، که البته هنوز جاي کار داشت. با اين همه، خيلي چيزهايش در سينماي ايران نو و تازه بود. به‌خصوص سکانس آخر آن را که دوستش داشتم. فرم نظرسنجي‌ام را هم پُر کردم و دادم. جشنواره به اتمام رسيد، از فردا برمي‌گردم سر کار سابق؛ مجله‌ها و نوشتن‌ها و ترجمه‌ها... منتظر شماره نوروز ماهنامه سينمايي فيلم و دنياي تصوير باشيد.

 

                                            پايان روزهای جشنواره فيلم فجر

××××××××××

چهار مینی‌مال از لیدیا دیویساسدالله امرایی در تازه‌ترین یادداشتی که برای ستون‌اش در روزنامه اعتماد نوشته٬ از لیدیا دیویس و ترجمه‌ای که از او انجام داده حرف زده و از ترجمه‌های دیگری که از نوشته‌های لیدیا دیویس به فارسی انجام شده – از جمله ترجمه‌های من – یاد کرده است. دیدم بد نیست چند مینی‌مالی که از دیویس ترجمه کرده بودم و در هفته نامه ایران دخت چاپ شده بود٬ اینجا بگذارم تا آنهایی که مجله را ندیده‌اند٬‌ آنها را اینجا بخوانند. به جز اینها روزگاری داستان چند چیز ناخوشایند من را هم از او ترجمه کرده‌ام که در ماهنامه آزما منتشر شده است و چقدر داستان خوبی‌ست آن داستان.

درباره نویسنده: لیدیا دیویس (Lydia Davis) متولد سال 1947 در نورث امپتونِ ماساچوست است؛ پدر و مادرش هر دو اهل ادبیات بودند، لیدیا هم از دوران کودکی شور و استعداد خود در این زمینه را آشکار ساخت. تحصیلاتش را در رشته‌های زبان انگلیسی، ادبیات و نویسندگی ادامه داد و کار ترجمه را هم به صورت جدی آغاز کرد. در سال 1974 با پل آستر، نویسنده امریکایی، ازدواج کرد ولی در سال 1978 کارشان به جدایی کشید؛ آن دو پسری به نام دانیل دارند. به گفته خودش در کار نوشتن بیشتر از همه از ساموئل بکت و فرانتس کافکا الهام گرفته است. او در حال حاضر در نیویورک زندگی می‌کند و سخت سرگرم ترجمه در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست به زبان انگلیسی است.

مادر

دختر داستانی نوشت. مادرش گفت: «اما اگر رمانی می‌نوشتی، خیلی بهتر بود.» دختر برای عروسکش خانه‌ای ساخت. مادرش گفت: «اما اگر این خانه واقعی بود، خیلی بهتر بود.» دختر برای پدرش بالش کوچکی درست کرد. مادرش گفت: «اما اگر لحاف درست کرده بودی، بیشتر به کار نمی‌آمد؟» دختر در باغ، گودال کوچکی حفر کرد. مادرش گفت: «اما اگر گودال بزرگی حفر کرده بودی، خیلی بهتر بود.» دختر گودال بزرگی حفر کرد و رفت داخل آن گرفت خوابید. مادرش گفت: «اما اگر برای همیشه می خوابیدی، خیلی بهتر بود.»

عشق

زنی عاشق مردی شد که چندین سال از مرگ او می‌گذشت. برای زن فقط کافی نبود که کُت مرد محبوبش را برس بکشد، لکه های مرٌکب آن را پاک بکند و شانه کارِ عاج او را در دست بگیرد: او باید خانه‌اش را روی قبر مرد محبوب خود می‌ساخت و هر شب در کنار او در سرداب نمناک می‌نشست.

ماهی 

زن بالای سر ماهی ایستاده و در فکر اشتباهات آشکار و جبران ناپذیری‌ست که امروز مرتکب شده است. حالا ماهی پخته شده و او با آن تنها مانده است. ماهی برای اوست – در خانه کس دیگری نیست. اما او روز پردردسری پشت سر گذاشته است. چگونه می‌تواند این ماهی را، که دارد در ظرف مرمری سرد می‌شود، بخورد؟ و با این وجود، ماهی هم که بی‌حرکت آنجا قرار دارد – حالا که تمام استخوان‌هایش جدا و پوست نقره‌ای‌ آن کنده شده – هیچ وقت تا این اندازه تنها نبوده است: تیر خلاص به او زده شده و این زن با چشمان خسته او را زیر نظر گرفته، همان زنی که آخرین اشتباه امروز خود را مرتکب شده و این بلا را به سر او آورده است.

ساموئل جانسون برآشفته است

ساموئل جانسون از این
برآشفته است
که تعداد درختان در اسکاتلند بسیار کم است.

* روزگاری هم این مینی‌‌مال را از لیدیا دیویس ترجمه کرده بودم.  

 

سه پیشنهاد فیلم؛ دوتای اول پیش از این در هفته نامه ایران دخت منتشر شده‌اند. 

پدیده ماوراء الطبیعه / Paranormal Activity
کارگردان و نویسنده: اورن پلی
بازیگران: کیتی فدرستون، میکا اسلوت.
ژانر: هارور / تریلر
محصول 2007، امریکا. 86 دقیقه.

 نگاه خیره به اشباح

جایی در اواسط پدیده ماوراء الطبیعه میکا و کیتی، زوج جوانی که شب‌ها در خانه‌اشان با پدیده‌ای هولناک دست و پنجه نرم می‌کنند، با هم حرفشان می‌شود و دوربین فیلم‌برداری در حال ضبط را همان طور رها می‌کنند و از خانه می‌زنند بیرون. ما می‌مانیم و خانه و جنب و جوش شبح‌وارش...

این شاید طلایی‌ترین لحظه برای ورود به جهان دهشتناک فیلمی باشد که اورن پلی آن را در سال 2007 با هزینه‌ای معادل 15 هزار دلار و به مدت یک هفته در داخل خانه شخصی‌اش ساخت. فیلم اواخر سپتامبر امسال به صورت محدود در سانس‌های نیمه شب چند سینمای امریکا به نمایش در‌آمد و یکی دو ماه بعد به درخواست تماشاگران اکران عمومی شد و بالغ بر صد هزار دلار فروخت و به این ترتیب رکورددار بالاترین فروش فیلم‌های مستقل شد. 

پلی با ساخت این فیلم‌ تجربه‌ای بدیع پیش روی تماشاگر می‌گذارد؛ این فیلمی‌ست که باید در دل شب دیده شود و لحظه به لحظه‌اش را با تمام وجود حس کرد و ترسِ حاصل از آن را مزه‌ مزه کرد؛ همان ترسی که ما می‌گوییم برادر مرگ است. پلی ما را همراه زوج جوان می‌کند که خود را در خانه تازه‌اشان واقع در سن دیگوی‌ کالیفرنیا حبس کرده و شب به شب از اتاق خوابشان فیلم‌برداری می‌کنند تا به راز آزار و اذیت‌های ماوراء الطبیعه کیتی – که از هشت سالگی همراهش بوده – پی ببرند. این طور می‌شود که صدای قدم‌های ناشناس، نجواها و سایه‌ها به کابوس هر لحظه‌‌مان بدل می‌شود. میکا سعی می‌کند با ابزارهای دیجیتال به جنگ ابلیس کابوس‌های کیتی برود ولی به مرور بی‌خوابی تکیده‌شان می‌کند و کارشان به دهشت می‌کشد. 

این فیلم را کارگردانی ساخته که از زمان کودکی از روح می‌ترسیده؛ پلی حالا با فیلمش تمام این وحشت بلند مدت را به تماشاگر منتقل می‌کند؛ بی آنکه چیزی نشان او دهد، گویی بهترین راهکار برای به وحشت انداختن تماشاگر تحریک قوه تخیل اوست. این درست همان کاری‌ست که اورن پلی انجام داده و فیلمی ساخته که استیون اسپیلبرگ را مجبور کرد تا قید تماشای آن در دل شب را بزند و اول صبح آن را ببیند.

 

خانواده سَوج / The Savages
کارگردان: تامارا جنکینز
بازیگران: لورا لینی، فیلیپ سیمور هافمن، فیلیپ بوسکو.
محصول 2007،‌ امریکا. 114 دقیقه.

سفر به سرزمین «وحشی‌ها» *

پیش زمینه: چه اسم بامسمایی! خانواده سوج در زبان انگلیسی به صورت «The Savages» نوشته می‌شود که به فارسی می‌توان آن را «وحشی‌ها»‌ هم ترجمه کرد. دلیل انتخاب این نام خانوادگی برای شخصیت‌های فیلم به این برمی گردد که اعضای این خانواده در کشمکشی همیشگی با هم قرار دارند. وندی (لینی) در نیویورک زندگی می‌کند و عاشق نمایشنامه‌نویسی است، هرچند تا به امروز در این امر موفقیتی کسب نکرده است. برادرش، جان (سیمور هافمن) در بوفالو، تئاتر تدریس می‌کند و در حال نگارش کتابی درباره برتولت برشت، نمایشنامه‌نویس شهیر آلمانی، است. ابتلای پدر آنها (بوسکو) به فراموشی و مرگ زن هم‌خانه‌ای او، آنها را مجبور می‌کند که دوباره در کنار هم قرار بگیرند و فکری برای پدر بیمار و آواره‌اشان بکنند. مجموعه حوداثی که بر سر این خواهر و برادر می‌آید، باعث می‌شود در زندگی‌هایشان تجدید نظر کنند و دوران تلخ کودکی خودشان را پشت سربگذارند. پدری که در کودکی ضربه‌های روحی و روانی بسیاری به آنها زده، حالا دلیلی می‌شود برای رفع و کنار آمدن با آن خاطرات ناخوشایند. 

چرا و چگونه باید دید: خیلی طول کشید تا نسخه دی‌وی‌دی خانواده سوج وارد بازار شود اما پس از تماشای آن مطمئن خواهید شد که این انتظار ارزشش را داشته است. الکساندر پین، کارگردان فیلم‌های درباره اشمیت (2002) و راه‌های جانبی (۲۰۰۴)، این‌جا تهیه کننده کُمدی/درامی است با چفت و بست محکم٬ که اگر کارهای قبلی پین را دیده باشید، به راحتی می‌توانید حدس بزنید خانواده سوج چه فضایی دارد. فیلم نقش آفرینی‌های بسیار خوبی دارد، به خصوص لینی و سیمور هافمن که قرار است خواهر و برادری گرفتار در بحران میانسالی را به نمایش بگذارند، حسابی گُل کاشته اند. دقیقا به همین خاطر بود که سیمور هافمن نامزد اسکار و گلدن گلوب شد و لینی هم شانس زیادی برای بردن اسکار داشت که در همان نامزدی متوقف شد. جالب این است که در فیلم، فیلیپ سیمور هافمن برادر بزرگ لورا لینی است اما در دنیای واقعی، لینی از او بزرگتر است.

انتخاب‌های ویژه: 1) تمامی پوسترهای مربوط به فیلم. 2) گریه‌های جان سر میز صبحانه و کلافگی‌اش سرکلاس درس. 3) کل‌کل کردن‌های وندی و جان و سکانس تنیس بازی کردن آنها. 4) تاکیدهای جان در صحبت با خواهرش، مبنی بر این که آنها در دنیای واقعی هستند و نه در نمایشنامه‌ای از سام شپرد. ج.ر. * نام کتاب مصوری به همین نام از موریس سنداک٬ که اسپایک جونز براساس آن امسالی فیلم ساخت. 

 

این یادداشتی‌ست برای فیلم هر شب تنهایی٬ که این روزها اکران شده است. این یادداشت را پارسال در روزهای اول جشنواره فیلم فجر نوشتم.

مثل صدای نئونِ رستوران رضایی

از همان صبح که خودم و ذهنم را برای تماشای فیلم هر شب تنهایی آماده می‌کردم،‌ نمی‌دانم چرا همه‌اش یاد شاهکاری از روبرتو روسلینی می‌افتادم. سفر به ایتالیا آمده بود لبه ذهنم و دست بردار هم نبود. آن قدر فکر می‌کنم تا اینکه ارتباطش را پیدا می‌کنم. به خودم که می‌آیم متوجه می‌شوم هنوز به سینما نرسیده‌ام. خیابان‌ها بسته است و چاره‌ای جز پیاده‌روی ندارم. اسم رسول صدر عاملی به عنوان کارگردان زیر پای فیلم خورده و به همین خاطر است که من یاد سفر به ایتالیا افتاده‌ام. همه چیز زیر سر اولین فیلم صدرعاملی است؛ پاییزان (1360). اصلا به خاطر زندگی رو به فروپاشی مسعود (امین تارخ) و پروانه (کتایون ریاحی) است که یاد فیلم روسلینی افتاده‌ام. آن جا هم زوجی از هم فاصله گرفته، طی سفری و پشت سر گذاشتن تجربه‌های دشواری به ارزش با هم بودن پی می‌برند. پاییزان هم تمی شبیه به این داشت. اما راستش از آن جایی که چیز چندانی از داستان هر شب تنهایی‌ نمی‌دانستم، برایم جالب بود که یاد این فیلم روسلینی افتاده‌ام. کمی دیر می‌رسم؛ می‌خواهم مثل وودی آلن در آنی هال داخل سالن نشوم اما نمی‌شود که! وارد سالن که می‌شوم می‌بینم حامد بهداد و لیلا حاتمی رفته‌اند مشهد. خودش بود؛ فقط شنیده بودم که داستان فیلم در مشهد می‌گذرد و همین باعث شده بود که به یاد سفر به ایتالیا بیفتم. 

هر شب تنهایی دو بخش می‌شود؛ یک قاچ آن به رابطه پرتلاطم عطیه (حاتمی)‌ و حمید (بهداد) مربوط می‌شود و بُعد دیگر آن تحولی که بر اثر زیارت در وجود عطیه به وجود می‌آید. می‌خواهم یک راست بروم سر این موضوع که یک سکانس خوب در فیلم هست که نتیجه‌گیری محشری دارد و به دیگر سکانس طلایی فیلم وصل می‌شود؛‌ عطیه و حمید رفته‌اند شام بخورند اما بحث و جدلی بین آنها پیش می‌آید؛ اوقاتشان تلخ و اشتهایشان کور می‌شود. ناگهان بر رستوران پرسروصدا سکوتی مرگبار حکم‌فرما می‌شود، فقط صدای روشن و خاموش شدن نئون رستوران رضایی – خدا کند اسمش را اشتباه نکرده باشم – به گوش می‌رسد. این دو آن قدر می‌نشینند که وقتی به خود می‌آیند، می‌بینند که رستوران دارد می‌بندد. عطیه بیرون می‌رود و از نظر ما دور می‌شود، حمید پول شام را حساب می‌کند، بیرون کنار نئونِ حالا خاموش می‌ایستد تا اینکه عطیه برمی‌گردد و با هم همراه می‌شوند...

اما متحول شدنِ عطیه اذیت می‌کند؛ بیشتر دلیلش هم نزدیکی موسیقی و فیدهای مورد استفاده در این صحنه‌ها با صحنه‌های مشابه‌ای است که قبلا در شاهکاری مثل آبیِ کریشتف کیشلوفسکی دیده‌ایم. راستش توی ذوق می‌زد. پس از اتمام نمایش فیلم هم کامبوزیا پرتوی، یکی از فیلمنامه‌نویسان فیلم، می‌گوید قرار بوده این فیلم سفارشی بخشی از پروژه ده فرمانِ به اصطلاح ایرانی باشد. (نقل به مضمون) و این طوری است که پشت دست خودم می‌زنم؛ پس شباهت‌ها بی‌ دلیل نبود اما بین خودمان باشد هیچ چیز بدتر از این نیست که چنین شباهت‌هایی را ببینی و بعد هم بشنوی که فیلم قرار بوده کاری شبیه به یکی از بخش‌های ده فرمان می‌شده است. کاش اول به این نکته دقت می‌شد که در همان ده فرمان، اولویت اول با داستان و انسان‌هایی است که در موقعیت‌های پیچیده زندگی گیر افتاده‌اند و بعد از آن است که متوجه پیام مذهبی فیلم می‌شوی. اینجا دقیقا برعکس است؛ انگار که پیام ترجیح داده شده‌ و در این میان نریشن‌های عطیه – که به خاطر حرفه او لحن اجرای رادیویی را دارد – شاید غیرقابل‌‌ترین چیزی باشد که می‌توان متصور شد. 

جیمز جویس برای درک و شهود تازه شخصیت‌های داستان‌های کوتاهش اصطلاحی به نام «epiphany» دارد؛ یعنی اینکه شخصیت به واسطه تجربه‌هایی که کسب کرده به درک جدیدی از خود و زندگی می‌رسد، چیزی مثل درکی که گابریل در پایان داستان مردگان (The Dead) از مسئله مرگ – که اتفاقا اینجا به خاطر آماده شدن عطیه برای مردن مصداق دارد – پیدا می‌کند. راستش این را گفتم که بگویم جویس بیچاره خودش را می‌کشت تا این تحول برای خواننده قابل قبول باشد؛ اما انگار در ده فرمانِ ایرانی همه چیز با چند مدیوم شاتِ متمایل به کلوزآپ و موسیقی حل می‌شود و می‌رود پی کارش. شاید هم این وسط جیمز جویس اشتباه می‌کرده است، تحول روحی و روانی آن قدرها هم که ما فکر می‌کردیم موضوع پیچیده‌ای نیست. ج.ر.: حالا یک سوال؛ طبق این یادداشت به نظر شما از فیلم خوشم آمده یا خیر؟ 

دو تصویریکی نقاشی و دیگری یک عکس چشم‌نواز!

 

عمق نگاه جف کاستلو/آلن دلون: دوستان در وبلاگ دوست و همکارم امیر قادری٬ درباره منتقدان سینمایی نظرسنجی راه انداخته‌اند که چند نفری هم - در عین ناباوری برای خودم - از من یاد کرده‌اند. راستش خودم را بیشتر مترجم و نویسنده سینمایی می‌دانم تا منتقد اما چون این موضوع برایم خیلی شگفت‌انگیز بود٬ می‌خواهم نظرات این دوستان را اینجا نقل کنم. از شما چه پنهان نظر میثاق برایم راهگشا هم بود.

آریان گلصورت و سید آریا قریشی از بین منتقدان نسل جدید به نام من هم اشاره کرده‌اند و سید آریا قریشی از نقدی که بر روی سامورایی نوشته بودم (شماره ویژه آبان ماهنامه سینمایی فیلم) یاد کرده بود. میثاق هم نوشته بود: انتخاب اول من جواد رهبر است؛ جواد رهبر را برای گستره‌ی دیدی که به سینما دارد دوست دارم، بیان شیرین و نکته بینی که خاصیت نسل جدید منتقدان ما است٬ مثل او و نیما حسنی‌نسب و امیر قادری، مثل مقایسه رهبر در نگاه عمیق چشم‌های آلن دلون با نوع نگاه چشم‌های درشت آل پاچینو، ولی چیزی که رهبر را برایم محبوب‌تر می‌کند کنترل قلمش هنگامی که به عاشقانه‌های سینماییش می‌پردازد است. و اینکه در گستره سینما به مطالبی که شاید در مورد محبوب‌های اول او نیز نباشند اشاره می‌کند. وحید جلالی هم در این پست وبلاگش درباره ماهنامه سینمایی فیلم نوشته است.

 

شماره تازه دنیای تصویر و ماهنامه سینمایی فیلم: شماره 188 ماهنامه دنیای تصویر هم منتشر شده و با عکس روی جلد آوتارش روی پیشخوان‌ها چشمک می‌زند. در این شماره٬ علاوه بر بخش ثابت رویدادهای خارجی٬ دو مطلب مفصل هم دارم؛ یکی ده چهره سینمایی دهه نخست قرن 21 به انتخاب اِمپایر و دیگری پرونده‌ای درباره سینمای چشم‌بادامی‌ها (سینمای ژاپن٬ کره و هنگ کنگ).

 

پرونده رابین وود هم در شماره 405 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شد. در پایان مطلبی که دیوید بوردول به یاد وود نوشته بود و برای این پرونده ترجمه‌اش کرده‌ام٬ چنین می‌خوانیم:

وود در جستجوی شفافیت آماده است تا تا ابد به بحث و تحلیل بپردازد؛ آیا نویسنده‌ دیگری پیدا می‌شود که نه یک کتاب بلکه دو تا درباره تجدید نظرش در دفاع از هیچکاک منتشر کند؟ با وجود این٬ همین قلم فرح‌بخش می‌تواند با سادگی‌اش ما را بی‌نهایت تحت تاثیر قرار دهد، همان طور که این جمله‌های پایانی کتاب جمع‌وجور سه‌گانه آپو ما را شیفته خود می‌سازد:

ناگهان پسر آرام می‌شود و به سرعت به سمت آغوش پدرش می‌رود. نمای پایانی فیلم او را نشان می‌دهد که بر شانه‌های آپو نشسته و آپو قدم در جاده آینده گذاشته است. آپو با قبول بچه٬ زندگی را می‌پذیرد٬ مرگ آپارنا را می‌پذیرد. این‌که آیا او برمی‌گردد که رمان‌نویس بزرگی شود ذره‌ای اهمیت ندارد؛ او برمی‌گردد تا زندگی کند.

چند یادداشت کوتاه برای دنیای موسیقی: اینها چند یادداشت کوتاه است که درباره اسطوره‌های موسیقی نوشته‌ام و در هفته‌ نامه ایران دخت منتشر شده‌اند و حالا در سایت موسیقی ما قابل دسترسی هستند.

درباره جیمی پیج٬ الویس پرسلی٬ دین مارتین٬ دیوید بووی. گذشته از اینها٬ دو یادداشت کوتاه یکی درباره آلبوم تازه استریوفونیکس و دیگری درباره ساندترک مورد عجیب بنجامین باتن در بخش جهان سایت موسیقی ما نوشته‌ام. راستش به این فکر افتاده‌ام که تمامی یادداشت‌هایی که به صورت پیشنهاد فیلم برای هفته‌ نامه ایران دخت نوشته‌ام٬ اسکن کنم و اینجا بگذارم؛ فقط کمی وقت می‌برد.

بدرود اریک رومر؛ خوشا آن شبی که با تو و همراه با ژان لویی ترینتینان نزد مُود (فرانسوا فابین) گذراندیم... 

 

My Night At Maud's

ظ
+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/03ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

کریسمس در سرزمین وحشی‌ها

 

* دیوید لوین درگذشت. مجموعه‌ای از کاریکاتورهای‌ او را ببینید.

* برای شماره آینده ماهنامه سینمایی فیلم٬ پرونده‌ای برای رابین وود بسته‌ایم.

کریسمس مبارک: اول از همه، تبریک کریسمس! امسال سنت‌شکنی کردم و زندگی شگفت‌انگیزی‌ست از فرانک کاپرا را تماشا نکردم. در عوض نشستم به تماشای عشق نعمت باشکوهی است (همان عشق چیز باشکوهی استِ هنری کینگ) با حضور ویلیام هولدن و جنیفر جونز٬ که دومی همین یکی دو هفته پیش در نود سالگی از دنیا رفت. این هم یکی از به‌یادماندنی‌ترین لحظه‌های فیلم است که حیفم آمد عکس درست و درمان آن را هم نگذارم.

ماهنامه سینمایی فیلم و دنیای تصویرشماره 404 ماهنامه سینمایی فیلم درآمد و پرونده فیلم آغوش‌های گسسته منتشر شد. در این پرونده٬ مطلبی درباره شیدایی پدرو آلمودووار درباره سینما و ارتباط آن با فیلم تازه‌اش نوشته‌ام و گفت‌وگویی با او ترجمه کرده‌ام. شماره 187 ماهنامه دنیای تصویر هم که روی پیشخوان کیوسک‌ها موجود است؛ بخش رویدادهای خارجی آن را که من تهیه کرده‌ام بخوانید و نظرتان را بگویید تا به شماره بعد برسیم که مطالبی خواندنی برای آن تدارک دیده‌ام. پرونده‌ فیلم‌های رنج مضاعف و باشگاه مشت‌زنی هم آماده چاپ هستند؛ داریم بر روی پرونده‌های جانی دپ٬ آلن دلون و رابین وود – که همین هفته پیش درگذشت – کار می‌کنیم. تا زمان انتشار آنها٬ این یادداشت کوتاهی‌ست که چندی پیش – به گمانم در تابستان – برای فیلم رنج مضاعف در هفته‌ نامه ایران دخت نوشتم. ایران دخت یک هفته است که با سر و شکل تازه‌ای درمی‌آید و در بخش ستاره‌های آن درباره چهره‌های مشهور دنیای سینما و موسیقی مطالبی می‌نویسیم.

 

رنج مضاعف / The Hurt Locker
کارگردان: کاترین بیگلو
بازیگران: جرمی رنر، آنتونی مکی و برایان جراگتی.
ژانر: جنگی، اکشن، درام، تریلر.
محصول 2008، امریکا. 131 دقیقه.

                                                         جنگ، مخدر است

پیش‌زمینه: این یک حس سراسری بین تمامی سینمادوستان جهان بود و همه به نوعی باورش کرده بودیم؛ اینکه بعید است فیلمی درست و درمان درباره جنگ‌های افغانستان و عراق و عواقب مخرب آنها ساخته شود. هروقت خدا هم که یاد فیلم‌های مربوط به جنگ ویتنام می‌افتادیم – محض نمونه غلاف تمام فلزی، اینک آخرالزمان و متولد چهارم جولای – داغ دلمان تازه‌تر می‌شد. اما مژده‌ام این است که انتظار برای تماشای فیلمی بزرگ درباره جنگ عراق بلاخره به سرآمد. در وصف رنج مضاعف همین بس که جیمز کامرون به درستی فیلم تازه همسر سابقش، کاترین بیگلو، را جوخه نظامیِ (الیور استون، 1986) جنگ عراق توصیف کرده است.

چرا و چگونه باید دید: کاترین بیگلو فیلمی درباره اعتیاد به جنگ ساخته؛ او ایده مرکزی‌اش را در دل داستانی درباره روزمرگی‌های جنگ عراق پیاده کرده و هنر کارگردانی‌اش آنجا آشکار می‌شود که تماشای فیلمی درباره فرسایش نیروهای امریکایی در عراق بسیار هیجان‌برانگیز است. فیلم داستان گروهی سه نفره از سربازان امریکایی در عراق به فرماندهی ستوان سومی به نام ویلیام جیمز است که ماموریت یک ماهه آنها برای خنثی‌سازی بمب به زودی به پایان خواهد رسید. در برخوردهای اولیه با شخصیتی مثل ویلیام جیمز احساس می‌کنیم او قهرمان بی‌باک دیگری از ارتش امریکاست اما گذشت زمان نشان می‌دهد که بیگلو با خلق او (که جرمی رنر نقشش را فوق‌العاده بازی می‌کند) ضدقهرمانی آفریده که سرتاسر وجودش را اعتیاد به هیجان خنثی‌کردن بمب پر کرده. او و دیگر سربازان امریکایی در دل جنگی فرسایشی گرفتار آمده‌اند و کافی‌ست تا لحظه‌ای غفلت کنند و پایشان را روی بمبی بگذارند تا هیچ از آنها باقی‌ نماند. اما ویلیام در گپی گرفته با همرزمش سن‌بورن (مکی) به این نکته اشاره می‌کند که او به هولناک بودن ایده جنگ فکر نمی‌کند. راز درک فیلم بیگلو همین است؛ خوب یا بد، عادلانه یا غاصبانه، جنگ عراق تنها چیزی‌ست که ویلیام دارد؛ درست مثل نیک (کریستوفر واکن) در شکارچی گوزن (مایکل چیمینو، 1978) که جنگ آغشته به مرگِ ویتنام کارش را به جنون کشاند و معتاد رولت روسی شد.

نام فیلم بیگلو اصطلاح عامیانه‌ای است که به معنی قرار گرفتن در موقعیتی پر از فشار روحی و روانی‌ست؛ چنین عنوانی به درستی وصف حال سربازان امریکایی‌ در میدان‌ جنگ عراق است.

انتخاب‌های ویژه: 1) سکانس آخر فیلم؛ وقتی ویلیام نزد خانواده بازمی‌گردد. 2) حضور افتخاری ریف فاینز و گای پیرس. 3) فیلم‌نامه دست اول مارک بوآل، که خودش هم در عراق خبرنگاری کرده. 4) پوستر فیلم و کاور دی‌وی‌دی آن. ج.ر.  

 

حالا وقت نگاه کردن نیست: شاهکار طلایی نیکلاس روئگ با نام حالا نگاه نکن (در ایران: طلسم) در 9 دسامبر 1973 اکران شد؛ اما تا به همین لحظه که می‌نویسم٬ سر حال مانده و بی‌نهایت تماشایی‌ است. با حضور دانلد ساترلند و جولی کریستی... در کامنت‌ها درباره‌اش حرف زدیم٬ دیدم لازم است کاور دی‌وی‌دی فیلم را هم اینجا بگذارم. 

 

سام مندس و جهان اقتباس‌هایش: مدتها پیش گفت‌وگویی با ریچارد ییتز٬ نویسنده رمان جاده رولوشنری٬ ترجمه کرده بودم که چندی پیش در روزنامه تهران امروز چاپ شد؛ کنار این مطلب٬ یادداشتی درباره فیلم جدید مندس به نام به دور دست می‌رویم نوشته‌ام و حرف‌های کارگردان درباره همین فیلم و جاده رولوشنری را آورده‌ام. برای خواندن این مطالب به این آدرس بروید.

آنجا که موجودات وحشی هستند: این هم مطلبی که قول داده بودم درباره کتاب موریس سنداک٬ سفر به سرزمین وحشی‌ها٬ اینجا بگذارم. فیلم اسپایک جونز هم نسخه عالی‌اش رسید... 

 

سفر به سرزمین وحشی‌ها / Where The Wild Things Are
نویسنده و تصویرگر: موریس سنداک
مترجم: طاهره آدینه‌پور
شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
چاپ اول، 1383. 48 صفحه، 800 تومان

                                                  وحشی‌ترین موجود سرتاسر عالم

حدود یک ماه است که سومین فیلم سینمایی اسپایک جونز، کارگردان متفاوت و شیدای سینمای امریکا، با عنوان سفر به سرزمین وحشی‌ها اکران موفق خود را شروع کرده است. فیلم براساس کتاب تصویری مشهور موریس سنداک ساخته شده که از زمان انتشارش در سال 1963 تا به امروز یکی از پرفروشترین کتاب‌های کودکان بوده، تا جایی که پیتر هانت در وصف آن چنین نظری دارد: «شاید بتوان گفت که سفر به سرزمین وحشی‌ها مشهورترین کتاب تصویری قرن بیستم در سراسر دنیای غرب است.»

سفر به سرزمین وحشی‌ها چهارمین کتابی‌ست که انتشارات علمی و فرهنگی تحت عنوان آثار کلاسیک ادبیات کودک به انتخاب پیتر هانت منتشر کرده است. داستان کتاب در شبی مثل شب‌های دیگر خدا شروع می‌شود؛ وقتی که مکس لباس گرگی‌اش را به تن می‌کند و بنای شیطنت کردن می‌گذارد. مادرش که از دست او کلافه شده، او را وحشی خطاب می‌کند و مکس را محض تنبیه بدون شام به اتاقش می‌فرستد. اصل قصه همین جا شکل می‌گیرد؛ مکس از همین اتاق کوچک دریچه ذهنش را می‌گشاید و پایش به سرزمینی باز می‌شود که تعدادی موجود وحشی در آن ساکن هستند. او در آنجا وحشی‌ترین موجود سرتاسر عالم لقب می‌گیرد و پادشاه وحشی‌ها می‌شود.

 

حالا اینکه در آن سرزمین چه ماجراهای دیگری برای مکس رخ می‌دهد را باید در این کتاب جمع‌وجور با آن تصاویر شگفت‌انگیز و دیدنی‌اش دنبال کنید. وقتی کتاب را در دست می‌گیرید، خوب به قیافه تک‌تکِ وحشی‌ها دقت کنید؛ پشت هر یک از آن چهره‌ها یک دنیا حرف هست و اتفاقا جونز و فیلم‌نامه‌نویس‌اش، دیو اِگرز، دقیقا از پتانسیل‌های بصری کتاب برای گسترش اقتباسشان استفاده کرده‌اند. کتاب سنداک را می‌شود براساس دیدگاه‌های مختلفی بررسی کرد؛ از نظریات فروید گرفته تا دیدگاه‌های استعماری و فرامتنی. اما باید به یک نکته اساسی دقت کرد؛ این کتاب در وهله اول چیزی جز تصویر جهان ذهنی پسربچه تخسی نیست که برای قابل تحمل‌کردن تنبیه مادرش به عالم خیالش پناه می‌برد و تخیل رهایش می‌سازد. تصاویر کتاب با کیفیت نسبتا خوبی چاپ شده‌اند فقط هنوز متوجه نشده‌ام که چرا مترجم اسم مکس را از متن حذف کرده و به جای آن از لفظ پسرک استفاده کرده است. جالب است بدانید که هنرپیشه نقش مکس در فیلم اسپایک جونز هم اسمش مکس رکوردز است؛ آن وقت در کتاب این نام بی‌خطر حذف شده است. ج.ر. 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

داشتن یک دوست عالیه؛ حتی دم مرگ!

 

مری و مکس.‌: سه‌شنبه‌ای که گذشت داشتم تلفنی با آدام الیوت (راست)، انیماتور استرالیایی و کارگردان مری و مکس. حرف می‌زدم که وسط بحث یک دفعه جمله‌ای طلایی گفت. ازش پرسیده بودم که دست آخر هدفش از ساخت انیمیشن‌های خمیری چیست؟ گفت: «دوست دارم فیلمی بسازم که تماشاگرها آخرش گریه کنند؛ نه گریه حاکی از غم، بلکه اشک شادی روی گونه‌هایشان جاری شود.» پریدم وسط حرفش و به‌اش گفتم: «پس در مری و مکس. موفق شده‌اید؛ چون من هر دو باری که تا به امروز فیلم را دیده‌ام، آخرش شادمانه اشک ریخته‌ام.» ان شا‌الله هفته آینده هم با ملانی کومبز (چپ)، تهیه‌کننده مری و مکس.، مصاحبه خواهم کرد و بعد متن کامل آنها را در پرونده‌ مفصلی که با امیر برایش خواهیم رفت، می‌خوانید. اما تا آن روز یادداشت بسیار کوتاهی که درباره فیلم در هفته‌نامه ایران دخت (شماره 37، 30 آبان 1388) نوشته‌ بودم را به شما تقدیم می‌کنم.

 

مری و مکس. / .Mary & Max

کارگردان: آدام الیوت
صداپیشگان: فیلیپ سیمور هافمن، تونی کولت، اریک بانا.
ژانر: انیمیشن/ درام / کمدی
محصول 2009، استرالیا. 90 دقیقه.

داشتن یک دوست عالیه؛ حتی دم مرگ!

پیش زمینه: وقتی آدام الیوت، انیماتور 37 ساله استرالیایی، در سال 2004 به خاطر انیمیشن کوتاه هاروی کرامپت اسکار گرفت، یک موضوع روشن شد؛ این که الیوت خوب می‌تواند ایده‌های ساده و در عین حال عجیب و غریبی که گوشه و کنار ذهنش می‌پلکند را با هنرمندی تمام به تصویر بکشد و دل تماشاگران و منتقدان را یک‌جا به دست بیاورد. پشتوانه‌ام برای ستایش او، اولین فیلم سینمایی‌اش یعنی کِلیمیشن ایست-حرکتی مری و مکس. است؛ یکی از بیست انیمیشنی که برای رقابت در اسکار 2010 به آکادمی هنر و علوم سینمایی امریکا معرفی شده‌اند. 

چرا و چگونه باید دید: در مری و مکس. الیوت با استناد به ماجرایی واقعی، قصه یک دوستی را نشانمان می‌دهد؛ مری 8 ساله، ساکن حومه ملبورنِ استرالیا، هیچ دوستِ درست و درمانی ندارد پس به طور اتفاقی یک شهروند امریکایی را انتخاب می‌کند و نامه‌ای برایش می‌نویسد. همین نامه – و نامه‌های دیگری که در پی‌ آن می‌آید – پل ارتباطی او با مکس، مردی 44 ساله و ساکن نیویورک می‌شود که به سندروم آسپرگر مبتلاست؛ یعنی برقراری ارتباط اجتماعی با دیگران برایش سخت‌ترین کار است. اما نامه‌ها – یا پرده برداشتن از رازهای دل با ثبت آنها بر روی کاغذ – به مری و مکس این شانس را می‌دهد تا سال‌های سال بی آنکه همدیگر را ببینند، با هم دوست باشند و خوشی‌ها و غم‌های زندگی‌شان را با هم قسمت نمایند.

نتیجه کار فیلمی‌ست در ستایش دوستی که آدم را یاد این حرف شازده کوچولو می‌اندازد که حتی اگر آدم دَمِ مرگ هم باشد، باز هم داشتن یک دوست عالی است. و الیوت آن قدر با ظرافت لحظه‌های تراژیک و تلخ فیلم را با شادی‌های نهفته در آن درهم‌می‌آمیزد و چنان راحت شخصیت‌های نامتعارفش را به تماشاگر معرفی می‌کند که همان طور که مری و مکس همدیگر را اهلی می‌کنند‌، فیلم هم ما را اهلی می‌کند. دست آخر هم، پایان سینما پارادیزووار فیلم نشان از آن دارد که اگر آدم گذاشت اهلی‌اش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه بکشد.

انتخاب‌های ویژه: 1) تک‌ تک ترانه‌ها و قطعه‌های موسیقی فیلم. 2) چشم‌های مکس. 3) زنگ صدای فیلیپ سیمور هافمن (مکس).

 

خرگوش سفید: موسیقی سایکِدلیک بی‌نظیرست؛ سبکی‌ست که حالا دیگر برای خودش کلاسیک شده و شکی نیست که همین طور دست نخورده و تازه برای نسل‌های آینده باقی خواهد ماند. این موضوع دوباره همین چند وقت پیش به‌ام ثابت شد؛ وقتی داشتم فیلم ترس و نفرت در لاس وگاس را تماشا می‌کردم و رسیدم به آن سکانسی که بنیسیو دل تورو (دکتر گانزو) مواد زیادی مصرف می‌کند و در وان دراز می‌کشد و از جانی دپ (رائول دوک/ هانتر اس. تامپسن) می‌خواهد که وقتی ترانه خرگوش سفید (White Rabbit) به اوج می‌رسد، ضبط صوت را در وان بیندازد تا به این ترتیب بمیرد...

عجب سکانسی‌‌ست در این فیلم محشر تری گیلیام. بعد از تماشای فیلم رفتم نسخه ارژینال رمان را برداشتم و چند صفحه‌ای خواندم و حسابی صفا کردم. این خرگوش سفید را دانلود کنید و ثانیه به ثانیه‌اش را با تمام وجود گوش کنید؛ از یکی از بزرگترین گروه‌های سایکدلیک است: جفرسون ایرپلین.

گور بابای چرچيل!: وینستن چرچيل (نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و برای مصاحبه به دفتر BBC می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد، به راننده گفت: «آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.» راننده گفت: «نه آقا! من می‌خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم.» چرچيل از علاقه‌ اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: «گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!» (مرسی از دوستم ونوس که متن را فرستاده بود.)

سایت هزار کتاب را ببینید: دوستم نوید غضنفری سردبیر این سایت است؛ مرجعی بسیار خوب برای کتاب‌دوستان! این یادداشت کوتاهی‌ست که برای صفحه راه‌نمای هفته‌نامه ایران دخت درباره رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتیِ داریوش مهرجویی نوشته بودم که می‌توانید در آن سایت بخوانیدش: جبر جغرافیایی.

قضاوت صحیح تاریخ: همیشه از ارزش‌گذاری یک اثر هنری فراری بوده‌ام. به نظرم تاریخ بهترین قاضی‌ست و لازم نیست ما خودمان را خسته کنیم تا به دیگران ثابت کنیم که فلان اثر مثلا شاهکار است و دیگری بنجل محض. همیشه هم یاد جلسه‌ای به مدیریت بهار می‌افتم که حمیدی شاعر، شعری که به سبک کهن و در نکوهش شعر نوی نیما یوشیج سروده را با افتخار تمام می‌خواند؛ نیما هم حاضر بوده و بهار پادرمیانی می‌کند و به انتقاد از حمیدی می‌پردازد؛ اما نیما می‌گوید که تاریخ نشان خواهد داد که شعر چه کسی می‌ماند... و چه قدر فرزانه‌وار و ظریف جواب داده؛ این روزها ما حمیدی را به یاد نمی‌آوریم اما شعرهای نیما را بس دوست داریم و گرامی می‌داریم. تمامی اینها را گفتم تا به این حرف برسم که ده سال از ساخت باشگاه مشت‌زنی و اولین باری که آن را بر روی وی‌سی‌دی‌های آن زمان دیدیم، گذشته است. هفته پیش دوباره فیلم دیوید فینچر را دیدم؛ بی‌نهایت بهتر از آن زمان بود، درست مثل قالی کرمان! ده سال بعد، بهتر از روز اولش بود. حالا راحت می‌شود گفت که یک شاهکار مطلق است.

 

یک پیشنهاد: اگر می‌خواهید فیلمی مفرح و سرگرم کننده و در عین حال بسیار خوش‌ساخت درباره ظهور زامبی‌ها ببینید، می‌توانم شانِ مردگان (Shaun of the Dead) را به شما پیشنهاد کنم. 

دیده‌بانی در لب مرز: این عکس را دوستم آرش ایمانی برایم فرستاده بود. فقط ببینید...

... و دسته بندی انسان‌ها از دیدگاه دکتر شریعتی: دکتر شریعتی انسان‌ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دسته اول؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. (مرسی از سید آریا قریشی.)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

بدرود بیلی جین

 

این یک بازگشت نیست؛ در صفحه موسیقی شماره ۲۳۹ هفته‌ نامه همشهری جوان مطلبی درباره برترین صداهای تاریخ موسیقی نوشته‌ام. پس از مدتها، فقط این را یادآوری کنم که این یک بازگشت به همشهری جوان نیست. 

بدرود بیلی جین: این جلد کتابی‌ست به نام خداحافظ، بیلی جین: مفهوم مایکل جکسون که به زبان انگلیسی در کانادا منتشر شده است. 5۱ نویسنده از گوشه و کنار دنیا و از نقطه نظر خودشان درباره پدیده بی‌بدیل مایکل جکسون نوشته‌اند. من در این کتاب نماینده ایران هستم و درباره آشنایی‌مان با این پدیده و حواشی‌های مربوط به آن نوشته‌ام. لورت، گردآورنده مطالب و ویراستار کتاب، خبر چاپ آن را برایمان فرستاده و نوشته که کتاب ظرف یکی دو هفته دیگر در سایت آمازون به صورت آنلاین به فروش گذاشته می‌شود. برای دیدن نام نویسندگان کتاب و کسب اطلاعات بیشتر درباره‌اش این صفحه را ببینید.

 

فیلم دیدن‌های من: دوباره دارم مثل روزگاران قدیم‌ام، درست مثل خوره‌های سینما، فیلم می‌بینم؛ مرتب و اصولی. همین الان از پای تازه‌ترین کار جیم جارموش بلند شده‌ام: محدوده‌ی کنترل. فیلمی که مدتها بود برای دیدن آن لحظه‌شماری می‌کردم. دهمین فیلم جیم جارموش فقط و فقط برای جارموش‌بازهای اصیل ساخته شده. اگر شیدای جارموش نیستید، نگاهش نکنید! اراذل بی‌آبرو و دشمنان ملت هم با کیفیت خوب دستم رسیده؛ گذاشته‌ام آنها را هم ببینم. اما سوای اینها، انیمیشن مری و مکس. از آدام الیوتِ استرالیایی را دیدم و عاشقش شدم. یک یادداشت کوتاه درباره‌اش برای صفحه راه‌نمای هفته‌نامه ایران‌ دخت نوشته‌ام که امروز (30 آبان 1388) منتشر می‌شود. اما این تازه استارت کار بر روی این فیلم است، ماجرا مفصل‌تر از اینهاست. یکی دو تا از کارهای اولیه میلوش فورمن را هم دیدم؛ به نظرم عشق‌های یک بلوند – همان اولین فیلم‌اش – یکی از بهترین‌هایش است. هنوز یکی دو تا از فیلم‌هایش هست که ندیده‌ام اما در نوبت هستند.   

به افتخار بروبچه‌های پیکسار استودیوز: به سایت روزنامه تهران امروز بروید و در قسمت انتخاب تاریخ مورد نظر (شنبه، 23 آبان 1388) را انتخاب کنید. در بخش فرهنگی و در صفحه‌های 1۱ و 14 مجموعه مطالبی درباره پیکساری‌ها و فیلم‌های بی‌نظیرشان کار کرده‌ام.

هیهات سحابی: مطلب کوتاهی برای صفحه راه‌نمای هفته‌‌نامه ایران دخت نوشتم و این خبر خوش را به کتاب‌دوستان دادم که خوشی‌ها و روزها – بی‌شک یکی از ده کتاب برتر عمرم – از مارسل پروست با ترجمه مهدی سحابی پس از 15 سال به چاپ دوم رسیده و توسط نشر مرکز به بازار آمده است. وقتی مطلب تمام شد و برای چاپ فرستادم‌اش، خبر رسید مهدی سحابی در پاریس درگذشته‌ است. جایی بهتر از پاریس برای چشم فرو بستن از این جهان سراغ دارید؟

دوره‌های سه‌گانه زندگی ما: زندگی ما سه مرحله احمقانه دارد:

۱) دوره نوجوانی: وقت داریم! انرژی داریم! …اما پول نداریم!

۲) دوره اشتغال: پول داریم! انرژی داریم! …اما وقت نداریم!

۳) دوره پیری: وقت داریم! پول داریم! …اما انرژی نداریم!

موافقید؟ (مرسی از ئی‌میل دوستم)

***** 

اگر عمر دوباره داشتم...: دان هرالد(Don Herold) ، كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 چشم از جهان فروبست. هرالد داراى تاليفات بسیاری‌ست اما قطعه كوتاه «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

اگر عمر دوباره داشتم مى‌كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم.

همه چيز را آسان مى گرفتم.

از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم.

فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم

و اهميت كمترى به بهداشت مى‌دادم.

بیشتر به مسافرت مى‌رفتم، از كوههاى بيشترى بالا مى‌رفتم

و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا مى‌كردم.

بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج كمتر.

مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى كمترى.

آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز.

اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى‌داشتم.

من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يک شيشه داروى غرغره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌‌تر سفر مى‌كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم

و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم.

از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم.

گلوله‌هاى كاغذى بيشترى به سمت معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم.

سگ‌هاى بيشترى به خانه مى‌آوردم.

ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم.

بيشتر عاشق مى‌شدم.

به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم.

پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى‌كردم.

سوار چرخ و فلك بيشتر مى‌شدم.

به سيرك بيشتر مى‌رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر‌پا مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد: «شادى از خرد عاقل‌تر است.» (مرسی از آریا قریشی برای ئی‌میل کردن این متن برایم.)

 

این هم به مناسبت ایام ازدواج: کیک مخصوص تبریک طلاق! روی‌ آن نوشته: «بلاخره {تمام شد!} به سلامت هالو!» روی بسته هم نوشته شده که «بلاخره آزادی!» داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که پشت طنز قضیه چه نکته ظریفی پنهان است: واقعا جدایی از بعضی‌ها نه تنها غصه خوردن ندارد بلکه جشنی مفصل و شاد می‌طلبد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

زندگی سگی ما و قصه‌هایی که شاید تکراری شده واسه ما!

  

این لینک مطالب شماره ۴۰۲ مطالب ماهنامه سینمایی فیلم؛ با بخش اول مطلب من.

شماره تازه دنیای تصویر و شماره ویژه پاییز ماهنامه سینمایی فیلم: شماره 168 مجله دنیای تصویر از روز پنج‌شنبه روی پیشخوان کیوسک‌ها آمده. از همین شماره به بعد، بخش رویدادهای خارجی مجله را من دست گرفته‌ام و دوست دارم خبرها و مطالب خارجی را بخوانید و نظر بدهید. یک سری مطلب هم هست که می‌ماند برای شماره‌های بعدی مجله! شماره 402 ماهنامه سینمایی فیلم هم اواخر همین هفته منتشر خواهد شد و می‌توانید پرونده سامورایی را در آن بخوانید؛ هم‌چنین مطلبی را که درباره شمایل جف کاستلو (آلن دلون) و سلوک سامورایی نوشته‌ام. با امیر که حرف می‌زدم، می‌گفت صفحه ابتدای پرونده از نظر بصری حسابی چشمگیر شده.

سام شپرد در کنار پتی اسمیت (۱۹۷۱)

... تا بتوانم بنوازم: سام شپرد در هفته‌نامه نیویورکر داستان کوتاه تازه‌ای به نام سرزمین زندگان چاپ کرده که در بخشی از آن راوی نقل قول عجیبی از یک نوازنده موسیقی جز می‌آورد. راوی یک بار یک دفعه از یکی از نوازندگان محله‌شان پرسیده چرا مواد مصرف می‌کند و آن هم درآمده که «مواد مصرفم می‌کنم چون تموم وراجی‌های توی سرم را خفه می‌کنه.» و راوی خطاب به خواننده، می‌پرسد که واقعا بی‌نظیر نیست؛ مواد سکوت می‌آفریند و موسیقی‌دان می تواند موسیقی‌اش را بنوازد. من البته بیشتر به اوج هنر نویسندگی شپرد می‌گویم، بی‌نظیر که چنین ایده‌هایی را وسط داستان‌هایش بنگ! می‌کوبد توی صورت آدم. راستی، شاید کرت کوبین هم همین طوری بوده...

دسی دی‌ ناردو و نافه در سرمای تورتنو: دسی دی‌ ناردو، دوست شاعر و نویسنده کانادایی‌ام، ئی‌میلی داده و ماجرای بامزه‌ای را تعریف کرده که حیفم آمد برایتان بازگویش نکنم. اول این را بگویم که دو شعر از او را پیش‌تر ترجمه کرده‌ بودم و مطلب کوتاهی درباره‌شان نوشته بودم و همگی در کنار مصاحبه اختصاصی‌ام با دسی در ماهنامه نافه منتشر شده بودند. ماجرای برای دو سه سال پیش است گمانم! اما دسی نوشته بود که هوای تورنتو خیلی سرد شده و به فکر به راه انداختن شومینه‌اش افتاده. این شده که با متصدیان این کار تماس گرفته؛ طرفی که می‌آید دست بر قضا ایرانی بوده و دسی نوشته که تندی رفتم مجله نافه را که من برایش فرستاده بودم از کتابخانه بیرون کشیده و نشان هم‌وطن ما داده که ببین، در کشورتان شعرهای من ترجمه شده. خلاصه اینکه چند ساعتی درباره ایران و شعر حرف می‌زنند و شومینه همین طور دست‌نخورده باقی می‌ماند... دسی نوشته که در کارگاه‌های شعری که برگزار می‌کند هر وقت می‌گوید شعرهایش در ایران به فارسی ترجمه شده، همه ذوق‌زده می‌شوند و به هیجان درمی‌آیند. حق با آلبر کامو است؛ وقتی در انتهای رمان بی‌همتایش طاعون به ما ثابت می‌کند که هنوز هم می‌شود به انسان امیدوار بود. این را هم البته نباید فراموش کرد که هم‌وطن همین کامو، شارل دوگل گفته: «هر چه بیشتر انسان‌ها را می‌شناسم، علاقه‌ام به سگ‌ها عمیق‌تر می‌شود.»

 

شانتال گویا: یک آلبوم از ترانه‌های شانتال گویا گیرم آمده که این روزها زیاد گوشش می‌کنم. گویا همان بازیگر زن فرانسوی فیلم مذکر، مونثِ ژان لوک گدار است.

«زندگی سگی ما» به روایت شاهین نجفی:‌ تیتری که برای این پست گذاشته‌ام از ترانه «زندگی سگی ما»ی نجفی گرفته شده؛‌ همان ترانه تلخ و تراژیکی که درش می‌گوید: «فمنیست مردونه، حق زن می‌شه بازیچه/ فالاچی با دامن مینی ‌ژوپ و سبیل نیچه». همین برای اثبات هنر نجفی بس است به گمانم. ظرف سه دقیقه و پنجاه و یک ثانیه ناقابل تابلویی دادائیستی از زندگی‌ئی که با تمام وجود می‌شود لحظه به لحظه‌اش را حس کرد، صاف گذاشته جلوی چشمانمان! می‌گویم چشمانمان، بس که شعرش سرشار از ایماژهای ناب است. همین یک تصویری را که مثال زده‌ام یک لحظه در ذهن‌تان مجسم کنید؛‌ چهره اوریانا فالاچی با سبیل فریدریش نیچه که دامن مینی ژوپ هم پاش هست... کمکتان می‌کنم این عکس اوریانا فالاچی و این هم سبیل‌های نیچه!

سایت موسیقی ما یک ساله شد:‌ این مطلبی‌ست که برای یک‌سالگی سایت‌مان و سایت خودتان، موسیقی ما، نوشته‌ام: ای «موسیقی ما» الهی صدساله شوی!

 

عشق یا نفرت: ضدمسیحِ لارس فون تریر را دیدم. اصل حرف را همین اول بگویم؛ یا دیوانه‌اش می‌شوید یا از آن متنفر خواهید شد. شک نکنید! نمی‌شود حد وسطی برای فیلم تازه کارگردان شیدای دانمارکی پیدا کرد. سکانس افتتاحیه خیران‌کننده‌ای دارد. من را فعلا بی‌طرف بدانید تا یک‌ بار دیگر فیلم را ببینم. راستی، یادداشت‌هایی درباره یک رسوایی را دیدم؛ ساندتراک بی‌نظیری از فیلیپ گلس دارد که نفس آدم را بند می‌آورد و بازی‌های طلایی جودی دنچ و کیت بلانشت...

هیچ: شانزدهمین جشنواره و نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها اواسط همین هفته در اوج بی‌رونقی کیفی به اتمام رسید. این چه جور نمایشگاهی‌ست که نشریات معتبری مثل ماهنامه سینمایی فیلم، دنیای تصویر، گلستانه و تازه‌وارد‌هایی مثل ایران‌دخت در آن حضور ندارند؟ اوضاعی بود، باید خودتان می‌دیدید که اگر دیده باشید، خوب می‌دانید چه می‌گویم. این جشنواره مطبوعات نبود؛ تشییع جنازه‌ آن بود. شاید هم چیزی بی‌ارزش‌تر از آن، چون هیچ‌کسی را هم نمی‌دیدی که بر جسدهای مطبوعاتی این کشور گریه کند و یا خرمایی پخش کند.

حق با اْ. هنری‌ بود:‌ میثم دوست دوران کودکی‌ام را بعد از بیست سال در همین نمایشگاه مطبوعات بی‌رونق دیدم؛ چیزی در حد و اندازه‌های داستان کوتاه پس از بیست سال به قلم طلایی اْ.هنری... شاید باورتان نشود؛ پرونده مردی روی سیم در ماهنامه سینمایی فیلم باعث شد همدیگر را دوباره پیدا کنیم!

از دایره سرخ؛ آلن دلون، جان ماریا ولونته، ایو مونتان: یک شات بی‌نظیر در تاریخ سینما!

زندگی کن!: این مطلب را دوستم کامبیز برایم ئی‌میل کرده بود؛ با شما تقسیم‌اش می‌کنم.

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم...

ویلان پتیاف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن... روز اول ماه و وقتی که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌ راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش. 

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی‌کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمی‌رود؛ همین که این سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: « همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!» ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که به من زل زده بود، ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

با درماندگی گفتم: «آره... نه... نمی‌دونم!»

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین... حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. 

ویلان پرسید: «می‌دونی تا کی زنده‌ای؟»

جواب دادم: «نه!»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.»

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

لبخند ژه و خوشبخت‌ترین انسان سرتاسر عالم

 

  

این دو پوستر به افتخار اکران موفقیت‌آمیز فیلم سفر به سرزمین وحشی‌ها (یا دقیق‌تر سرزمین وحشی‌ها) تازه‌ترین کار اسپایک جونز که بعد از بازبینی جان مالکوویچ بودن و اقتباس. دارم برای تماشای آن ثانیه‌شماری می‌کنم. منتقدان فیلم را دوست داشتند و فیلم شماره یک باکس آفیس شد. یک هنرمند بیشتر از این نباید آرزویی داشته باشد. زنده‌باد جونز، موریس سنداک و وحشی‌های جهان خیال ما... به زودی درباره کتاب کودکانه مورد اقتباس جونز می‌نویسم. فعلا خنده‌دار اینکه اسم فیلم را خبرگزاری‌های ما ترجمه کرده بودند جایی که چیزهای وحشی هستند!!! گِل بگیرند درشان را بهتر است...

 

عکسی طلایی؛ میک جاگر (سمت راست) و اندی وارهول (سمت چپ) در همان روزهایی که وارهول پرتره‌های بی‌نظیرش، از جمله پرتره‌های‌ جاگر، را کشید و جهان تازه‌ای در دنیای نقاشی پایه‌گذاری کرد.

-1-

این مطلب من درباره فیلم مردی روی سیم که در روزنامه تهران امروز چاپ شد؛ دانلود کنید و بخوانید.

-2-

اینها نقل قول‌هایی از هومر سیمپسن است که برای پرونده مجموعه خانواده سیمپسن آماده کرده بودم؛ پرونده‌ای که خیلی به آن امید بسته بودم اما مطلب مفصل و اصلی آن در لحظه آخر از زیر چاپ درآمد و فقط مطالب جانبی و ستون‌ها باقی ماند. همیشه خدا که نمی‌شه مطلب‌های آدم کامل از سر تا ته چاپ شود... هر چه باشد این یکی موردهای غیرقابل چاپ داشت.

- «برای شروع هر دکمه‌ای را فشار دهید.» پس این «هر دکمه‌ای» کجاست؟

- اگر انجام دادن کاری سخت است، پس ارزش انجام دادن ندارد.

- بابا، تو کارهای خیلی خوبی انجام داده‌ای، اما حالا دیگر پیر شده‌ای و آدمای پیر به هیچ دردی نمی‌خورند.

- در تمام زندگی‌ام فقط یک رویا داشتم؛ این که به تمامی هدف‌هایم برسم.

- هیچ وقت معلول نخواهم شد. حالم از همیشه سالم بودن به هم می‌خورد.

- آخر چطور قرار است تعلیم و تربیت مرا زرنگ‌تر کند؟‌ تازه، هر وقت چیز جدیدی یاد می‌گیرم، یک سری از آموخته‌های قبلی‌ام از مغزم پرت می‌شه بیرون. یادت می‌آد که وقتی رفتم دوره سرکه‌سازی خانگی و بعد رانندگی یادم رفت؟

- می‌خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم: سه جمله جادویی که در طول زندگی کمک به حالت خواهند بود. شماره 1: هوای من را داشته باش. شماره 2: اوه، ایده خیلی خوبیه، رئیس. شماره 3: وقتی من اینجا رسیدم، همین طوری بود. 

- من آدم بدی نیستم!‌ حسابی کار می‌کنم و بچه‌هایم را دوست دارم. پس چرا باید نصف روز یکشنبه‌ام را صرف شنيدن این کنم که چطور قرار است به درک واصل شوم؟

- (در روبه‌رو شدن با موجودات فضایی) تو رو خدا منو نخورید! من زن و بچه دارم!‌ اونا‌رو بخورید. 

- چه نیازی به روانکاو هست؟ ما که می‌دونیم بچه هايمان خُل و رواني هستند.

- وقتی به صورت خندان تمام بچه‌های عالم نگاه می‌کنم، خوب می‌دانم که می‌خواهند سیخونکی به من بزنند. 

- خُب، ساعت یک شبه!‌ بهتر برم خونه و کمی هم پیش بچه‌ها باشم.

- پسرجون، اگر واقعا دنبال چیزی در زندگی هستی باید به خاطرش کار کنی و عرق بریزی. حالا دیگه ساکت باش! الان می‌خوان برنده‌های بلیط بخت آزمایی را اعلام کنند.

- صرف این که اهمیتی نمی‌دهم، دلیل نمی‌شود که سر هم درنمی‌آورم.

- بارت، با ده هزار دلار،‌ ما میلیونر می‌شیم! می‌تونیم همه جور چیزهای درست و حسابی بخریم... مثلا عشق!‌

- اوه، پس حالا توی کامپیوترهاشون، اینترنت هم دارن! 

- اپراتور، لطفا شماره 911 را برایم بگیرید!

- شاید بلاخره روزی برسد که شخصی به من بگوید «آقا»، بدون این که بعدش ادامه بدهد «بازم داری دسته گل به آب می دی!»

-3-

گفت‌و‌گویی که با ایجیل بریلد، فیلم‌بردار فیلم در بروژ انجام داده و تنظیم کرده بودم در فصلنامه فیلم اینترنشنال منتشر شد. به این لینک سری بزنید؛ مقدمه و چند سوال اول آن را در همین لینک می‌توانید بخوانید اما متن کامل آن را فقط در مجله می‌توانید ببینید. خودم به خاطره چاپ این مطلب هم که بود نشستم دوباره در بروژ را دیدم. هر بار زیباتر می‌شود بدمصب! این هم عکس یکی از بامزه‌ترین صحنه‌های فیلم که در اوج پایانی فیلم قرار دارد.

-4-

برای دو فیلم محشر The Hurt Locker و Broken Embraces پرونده‌هایی آماده کرده‌ایم؛ تا چاپ شدند خبرتان می‌کنم. گذشته از آن، در این شماره ماهنامه دنیای تصویر هم سورپرایز‌هایی برایتان دارم...

-5-

این دو متن را دوستی گرامی برایم ای‌میل کرده بود؛ دومی را سال‌ها پیش در دوران کودکی در هفته‌‌نامه کیهان بچه‌ها خوانده بودم. از همان زمان هم در ذهنم بود و دوستش داشتم؛ خیلی زیاد. داستانکی از لئو تولستوی! فقط لطفا به دقت بخوانید. این دو متن هیچ اشاره‌ای به قناعت و یا نکته‌ای در ستایش فقر و کم‌خواهی ندارند. نکته اصلی‌ آنها در لایه‌های دیگرشان نهفته است.

نصیحت لقمان به پسرش

روزی لقمان به پسرش گفت: «امروز به تو سه پند می‌دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه بهترین کاخها و خانه‌های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت: «ای پدر، ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می‌توانم این کارها را انجام دهم؟»

لقمان جواب داد: «اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می‌خوری طعم بهترین غذای جهان را می‌دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده‌ای احساس می‌ کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای بگیری، آن وقت بهترین خانه‌های جهان مال توست.

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد، گفت: «نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند.» تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می‌شود شاه را معالجه کرد اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می‌کند می‌تواند شاه را معالجه کند: «اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می‌شود.»

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد؛ آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد می‌شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید: «شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.

-6-

 

رمان ژه نوشته کریستین بوبن این طور شروع می‌شود: «ژه، دو هزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگش گذشته بود که شروع به لبخند زدن کرد. در ابتدا، هیچ کس این لبخند را نمی دید. بر سر چیزهایی که هیچ کس نمی بیند، چه می آید؟ رشد می کنند.» («ژه»، نوشته کریستین بوبن، ترجمه: فرزین گازرانی. نشر ثالث، چاپ دوم، 1387.)

-7-

در نمایشگاه کتاب امسال وقتی از نشر قطره رمان داریوش مهرجویی را خریدم، خانم فروشنده کتابی به رسم هدیه به من داد. تشکر کردم و از فرط کنجکاوی آمدم گوشه‌ای و بازش کردم تا ببینم چیه. جنس گیلاس از جانت وینترسن با ترجمه تینا حمیدی. در صفحه‌های آغازین چیزی می‌بینم که سرجایم میخکوب می‌شوم: «هوپی‌ها یکی از قبایل سرخپوست‌ها هستند، چون ما زبان پیچیده‌ای دارند، اما در این زبان، زمان‌های گذشته، حال و آینده وجود ندارد. این مسئله درباره‌ی زمان، گویای چیست؟»

-8-

 

داشتم لابه‌لای یادداشت‌های دوران دانشجویی‌ام دنبال مطلبی می گشتم که دست نوشته‌ای پیدا کردم. چند دیالوگ از نسخه دوبله راننده تاکسی که سالها پیش دوستم حجت آن را داد تا ببینم و من هم چند تا دیالوگ توپ آن را نوشتم گوشه ای. اینهاست:

ترویس بیکل (رابرت دنیرو):‌ «آدم همون قدر سالمه که خودش حس می‌کنه.»

از یادداشت‌های ترویس: «تنهایی در تمام زندگی دنبال من بود، همه جا، تو پیاده‌روها، تو مغازه ها، خلاصه همه‌جا. فرار ممکن نیست. من مرد تنهای خدا هستم.»

8 ژوئن: «هر روز فرقی با روز دیگر ندارد.»

«گوش کنید! اینجا یه نفر هست که دیگر طاقت نداره... یه نفر که روی پای خودش وایساده. اینجا یه نفر هست که دیگه طاقت نداره.»

از نامه: «نگران من نباشید، یه روز یه نفر در میزنه و من پشت درم.»

«... و متاسفانه دیگه راه برگشتی برای من وجود نداره.»

-9-

اولین تصویری که از کارل مالدن یادم می‌آید، زمانی است که در اتوبوسی به نام هوس (الیا کازان، ۱۹۵۱) پیش ویوین لی می‌آید و لی به اولین چیزی که گیر می‌دهد این است که یک آقا نباید با صورت اصلاح‌نشده به ملاقات یک خانم بیاید. همین کارل مالدن بود که در مورد کارهایی که در کودکی کرده بود،‌ گفته: «پدرم شیرفروش بود. به همین خاطر، من هم شیر پخش می‌کردم.» مالدن یک حرف قشنگ دیگر هم زده: «مردم به من می‌گویند که من در عصر طلایی سینما وارد این صنعت شده‌ام. اما من در آن دوره به خصوص در دل سینما بودم، که در آن زمان صرفا یک دوره بود.» مالدن چند ماه پیش در 97 سالگی درگذشت. 

- 10-

این یک داستان مینی‌‌مال نیست؛ به خیال‌بافی اثر روبرتا آلن می‌گویند قطعه‌ای جادویی. از بهترین‌ داستان‌هایی‌ست که تا به امروز در عمرم خوانده‌ام. گول سادگی‌اش را نخورید.

خیال‌بافی

خواهر ناتنی‌ام در صندلی جلوی ماشین جیغ می‌زند و شوهرش – قماربازی مثل پدرمان – با‌ نهایت سرعت در میان کوه‌ها ویراژ می‌دهد. این سفر شبیه به سواری با ترن هوایی است. شوهرِ خواهر ناتنی‌ام طاقت ندارد تا به لاس وگاس برسد و پول همسرش را ببازد. پسر و دختر آنها در صندلی عقب ماشین، که من هم آنجا نشسته‌ام، سفت یکدیگر را چسبیده‌اند. دختر خواهر ناتنی‌ام – که از من بزرگ‌تر است! – هم جیغ می‌کشد. من دماغم را به شیشه فشار می‌دهم. من نمی‌ترسم. 

شوهرِ خواهر ناتنی‌ام شادمانه خنده‌ای سر می‌دهد و بی آن که از سرعتش کم کند یا اول بوق بزند، در جاده کوهستانی شیب‌دار، دور تندی می‌زند. سر هر پیچ که دور می‌زنیم، خواهر ناتنی‌ام فریادی می‌کشد و از شوهرش خواهش می‌کند که سرعتش را کم کند. هر چه او بیشتر التماس می‌کند، شوهرش دیوانه‌وارتر می‌راند. خواهر ناتنی‌ام جیغ می‌کشد:‌ «هممون‌رو به کشتن می‌دی!» اما الان آن قدر به شوهرش خوش می‌گذرد که گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. من هم گوش نمی‌کنم. اجازه نمی‌دهم کسی مزاحم خیال‌بافی‌ام بشود:‌ من با پسری فرانسوی به اسم ژان در خانه‌ام در نیویورک هستم. ما در دریاچه سنترال پارک قایق سواری می‌کنیم. به ما خیلی خوش می‌گذرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  | 

پاییز / آغوش های ازهم گسسته

 

پاییز دوباره آمد؛ پاییز! فصل محبوبم به پایان آمد و پاییز شروع شد. جیم موریسون وصف حال است که می خواند: «کجا خواهیم بود/ تو و من / وقتی که به سر آید تابستان؟»

-1-

 

این تابلویی است از هیرونیموس بوش؛ نامش هست: «Christ Mocked».

-2-

تماشای آغوش‌های ازهم گسسته (Broken Embraces) تازه‌ترین کار پدرو آلمودووار اسپانیایی‌تبار آدم را حسابی آرام می‌کند؛ بس بلد است چطور در دل دنیای مدرن و بعضا پست مدرن ما، کلاسیک و تماشایی داستان مدنظرش را روایت کند و تاثیر دلخواهش را بگذارد. پنه لوپه کروز هم یک سکانس بی‌نظیر در این فیلم از کار درآورده. چند روز است که ضدمسیح/دجال (Antichrist) لارس فون تریر هم جلوی چشمم است؛ برای تماشایش اما دست دست می‌کنم.  

 -3-

یک ئی‌میل درست کردم - و البته فرستادم - برای معرفی درباره الی... به تمامی دوستان فرهنگی انگلیسی زبانم؛ تمامی سینماگران، شاعران و نویسندگانی که در این مدت با آنها آشنا شده‌ام و با بعضی از آنها هم مصاحبه کرده‌ام. از درباره الی... برایشان نوشتم و در کنار پوستر انگلیسی فیلم، چند لینک انگلیسی درباره فیلم هم برایشان ارسال کردم. فعلا لیندا راجرز جوابم را داده، منتظر بقیه واکنش‌ها هستم. لیندا راجرز چند وقت پیش دو تا از کتاب‌هایش و آلبوم جدید گروه «نفت خام شیرین سبک/Light Sweet Crude» که خودش یکی از ترانه‌سرایان آن و شوهرش هم یکی از نوازندگان و خوانندگانش است، را برایم فرستاد که شده یار و یاور موسیقیایی این روزهایم این آلبوم کانتری/فوک! نام آلبوم را هم بسیار دوست دارم: ویرانی و زیبایی «Ruin & Beauty».

-4-

دو صفحه مطلبی که برای مجموعه خانواده سیمپسن تدارک دیده بودم، همین شنبه مورخ چهارم مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت در روزنامه تهران امروز منتشر خواهد شد. تصویری هم که می‌بینید، مغز جناب هومر سیمپسن است.

-5-

فیلم برونو، جدیدترین دسته گل ساشا بارون کوهن، کمدین انگلیسی، را هر کجا که دیدید، نابود کنید. نمی‌دانم کوهن کی می‌خواهد دست از این کارهایش بردارد. فیلمی مشمئزکننده و توهین آمیز. یک رسوایی تمام عیار! گاهی آزادی بیش از حد هم خانمان برانداز می‌شود! جایی خواندم که خنده‌دار و بامزه است اما نباید اطمینان می‌کردم؛ تجربه را تجربه کردن خطاست! 

-6-

راست تصویر: پیر پائولو پازولینی و دست چپ: اورسن ولز.

-7-

این چهار مرحله عمر ماست، بر طبق مصرف مایعات! الان در کدام مرحله آن هستید؟ به گمانم مرحله‌هایمان به هم نزدیک باشد.

-8-

سال‌هاست که دیگر مدرسه که هیچ، دانشگاه هم نمی‌روم. به همین خاطر تا پارسال روز اول مهر دیگر معنایی نداشت برای من یکی دست کم! اما از وقتی که تدریس را شروع کرده‌ام، باز شدن دانشگاه‌ها معنا پیدا کرده. این ترانه مدرسه (School) از گروه سوپرترمپ را اگر نشنیده‌اید، به همین مناسبت از اینجا دانلود کنید و گوش کنید. (فقط یادتان نرود اول کُد دانلود را وارد کنید.)

-۹-

مدتی است که شخصی/اشخاصی کامنت‌های قلابی و بعضا توهین‌آمیز با استفاده از نام دیگران و آدرس وبلاگ یا ئی‌میل آنها در وبلاگم می‌گذارد/می‌گذارند. از این به بعد تصمیم گرفته‌ام همین طور کامنت را فعال بگذارم اما هر کامنتی که اسمی درست و درمان و آدرس ئی‌میل مربوط نداشته باشد و از چارچوب اخلاقی هم دور باشد، حذف کنم تا حق هیچ یک از دوستانم ضایع نشود و از نام آنها هیچ سواستفاده‌ای نشود. یک کامنت بی‌نام و نشان را همین امروز پاک کردم، هر چند توضیح داده بود که بارون کوهن انگلیسی است و نه امریکایی. حق با او بود، تصحیحش کردم. همین جا از تمام کسانی که از این روند دلگیر می‌شوند، معذرت خواهی می‌کنم. چاره‌ای نیست، تا کم بیاورند حسودها از حسودی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط جواد رهبر  |