برمیگردد تا زندگی کند...
روزهای جشنواره فیلم فجر
یکشنبه ۴/۱۱/۱۳۸۸، روز اول: به رنگ ارغوانِ ابراهیم حاتمی کیا فیلم بسیار خوبیست؛ به نظرم راز تاثیرگذاری و زیباییاش در یک کلمه خلاصه میشود که در روزهای آتی دربارهاش خواهم گفت. منتظرم تا بعد از جشنواره اکران شود و دوباره آن را ببینم، تا ببینم آیا باز هم تکان میدهد یا خیر؟همان روز اول: تسویه حسابِ تهمینه میلانی یک فیلم سینمایی نیست؛ یعنی قرار است باشد اما دور از جان تمام فیلمهای سینمایی. اعتراض من به فیلم سوای تمامی حرفهایی که منتقدان زدهاند و شهرام شکیبا اینجا به طنز بخشی از آنها را مطرح کرده، به ترانههای انتخابی فیلم برمیگردد. وقتی میلانی برای اولین پلیر ماشین اولین مرد هوسران فیلم – که چند نفر دیگر هم پشت سر آن ردیف میشوند – از ترانه آسمانی غریبهها در شب و صدای اثیری فرانک سیناترا استفاده میکند. نام این وبلاگ از همین ترانه گرفته شده است. یا برای تنها مرد وفادار جهان – از دید خانم میلانی البته – از ترانه من مرد تو هستم (I'm Your Man) از لئونارد کوهن استفاده میکند... این فیلمیست علیه مردان یا همان حیواناتی که روی دو پا راه میروند. هیچگاه به افراط و تفریط درباره این موضوع باور نداشتهام؛ در میان مردان، هستند آنهایی که از هر حیوانی پستترند (شخصا به چشم دیدهام که به چه راحتی از تمامی اصول اخلاقی دم میزنند و جلوی چشمانت آنها را لگدمال میکنند) اما در میان زنان هم، هستند آنهایی که از هر حیوانی پستتر باشند... بعد از رمان کافه پیانو – که از نوع نگاه به اصطلاح روشنفکرانه آن به زن ایرانی حالم بد شد {چطور ادبیات ما از صادق هدایت، بزرگ علوی و بهرام صادقی به این جور کتابها و به اصطلاح رمانها رسید؟} – این فیلم، دسته گل دیگری بود که باعث شد دلم بیش از پیش برای زن ایرانی در وهله اول و بعد برای مرد ایرانی بسوزد. فرهنگ ما نمیتواند آثار انساندوستانه خلق کند، هنرمند ایرانی در این بخش ضعیف است؛ باید این را پذیرفت. آیا در ادبیات معاصر ما یک نفر یک خط مثل انتهای طاعونِ آلبر کامو نوشته است؟ کجاست آن دید انسانی؟ اشکال فقط و فقط از کسانیست که نام هنرمند بر خود نهادهاند. تا انسان نباشی از انسان نوشتن سخت است؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست. روزگاری ماکسیم گورکی در کتابچه نحیف ادبیات چیست؟ به نویسندگان هشدار داد مادامی که خودتان راه را بلد نباشید، نمیتوانید آن را به دیگران نشان دهید. فرهنگ و هنر امروز ما بیش از همیشه دچار این آفت شده است.
دوشنبه ۵/۱۱/۱۳۸۸، روز دوم: فیلم خوابهای دنبالهدار ساخته پوران درخشنده، حدود ۱۰۰ دقیقه بود اما احساس کردم سه ساعت پای تماشای فیلم بودهام. بگذریم، حرمت خانم درخشنده را باید نگه داشت، چون تلاش میکند فیلمهای آبرومندانهای بسازد. اما طلا و مس طلایی بود؛ همایون اسعدیان فیلمی ساخته لنگه بیپولی... همان قدر شیرین و همان قدر تلخ، و اینکه چقدر خوب توانسته دوز تلخی و شیرینی آن را متعادل حفظ کند. فیلماش من یکی را که سرحال آورد. دربارهاش بیشتر حرف خواهم زد.
سهشنبه ۶/۱۱/۱۳۸۸، روز سوم: امروز به کاخ جشنواره! نخواهم رفت. باید بروم دانشگاه و سر جلسه امتحان دانشجویانم حاضر شوم. از صبح چهارشنبه باز به آنجا خواهم رفت، اگر مشکلی پیش نیاید. فعلا منتظرم تا آناهیتا را ببینم؛ هر چند به زوج میترا حجار-شهاب حسینی زیاد امیدوار نیستم. در رخساره که شیمی خوبی بین آنها جریان نداشت. دلم هوای گرمی جشنواره پارسال را کرده است و خوشحالم که بعد از جشنواره قرار است عیار ۱۴ پرویز شهبازی اکران شود. میخواهم اولین فیلم ایرانی باشد که برای آن نقد مینویسم.
چهارشنبه ۷/۱۱/۱۳۸۸ ٬ روز چهارم: ناشکری کردم، میدانم! دیروز نوشته بودم که به زوج حسینی-حجار زیاد امیدوار نیستم، و همین امروز همانی شد که میترسیدم. بعد از چهل و پنج دقیقه انتظار و از در و دیوار گفتن با رضا بود که به جای آناهیتا فیلمی شروع شد با آغازی به سبک چشمان بستهی باز استنلی کوبریک (منتهی با صد درجه اغراق!). خیلی زود با پایان تیتراژ، کاشف به عمل آمد که فیلمیست به اسم محفل اکس! با رضا یک بیست دقیقهای از آن را تحمل کردیم و بعد زدیم بیرون. از اتفاقهای جالب امروز این بود که دو فیلم دیگر دیدیم؛ یکی نفوذی و دیگری بیداری رویاها. جالب بود که هر دو به بازگشت آزادهها ارتباطی داشت. کارهای متوسطی بودند. فیلمهای آل، هیچ و آتشکار را هم ندیدم متاسفانه که ماند برای اکران عمومی. آخر فیلم بیداری رویاها بود که آریا قریشی اِساِماِس داد که آواتار رکورد فروش تایتانیک را جابجا کرد و پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای جهان شد. مبارک جیمز کامرون باشد! تا فردا که این مُلک سلیمان را اگر خدا بخواهد نشانمان بدهند.
پنجشنبه٬ ۸/۱۱/۱۳۸۸، روز پنجم: ساخت مُلک سلیمان ۵ میلیارد تومان خرج برداشته است، با این همه و با وجود تفاوتهای چشمگیری که از نظر بصری و روایی با نمونههای قبلیاش دارد، دست آخر یقه آدم را نمیگیرد. اشکال را باید در جای دیگری جستجو کرد... کیمیا و خاک فیلمیست درباره سالهای پایانی نبرد ملت ایران برای انقلاب اما خیابانهایی که میبینیم بوی همین امروز را میدهند. فضاسازیها آن قدر بد است که حتی لحظهای فکر نمیکنی که داستان دارد در زمان پیش از انقلاب رخ میدهد. ساخت این فیلم یک تراژدی مطلق است. چون وقت نداشتم میخواستم قید تماشای لطفا مزاحم نشوید را بزنم، چون با نیم ساعت تاخیر هم پخش شد؛ اما ماندم و خوشحالم که این کار را کردم. محسن عبدالوهاب، که همکار رخشان بنی اعتماد بوده، فیلمی ساخته با شخصیتپردازیهای بینهایت خوب، طنزی بهجا و سه داستان روان. از تماشای آن که لذت بسیار بردم تا ببینیم فردا چه میشود.

هیهات سلینجر: جی.دی. سلینجر در ۹۱ سالگی و همان طور که میخواست در تنهایی و دور از هیاهو زندگی کند، در تنهایی و دور از هیاهو هم از دنیا رفت. با مرگ او یکی دیگر از غولهای ادبیات را از دست دادیم، هر چند که سالها بود که نمینوشت اما همین که میدانستیم جایی در گوشهای از این کره خاکی دارد نفس میکشد، برای ما – دست کم برای من – غنیمت بود. برای مرگ سلینجر نیازی نیست چیزی بنویسی. فقط باید ناتور دشت، رمانهای دیگر و داستانهای کوتاهش را دوباره خواند و خواند، چون که جهان سالهاست از خلق نویسندههایی از جنس سلینجر عاجز شده است، همان که میگفت: «بهترین دوستان من بچهها هستند.» آنچه در ادامه میآید، لینکهاییست درباره او، یکی دو نمونه از آثارش و چند عکس... یک / دو / سه / چهار / پنج / شش / عکس اول / عکس دوم.
جمعه ۹/۱۱/۱۳۸۸ ٬ روز ششم: تصحیح اوراق دانشجویان و تصحیح اوراق دانشجویان و تصحیح اوراق دانشجویان! فردا اگر خدا بخواهد جشنوارهام...
شنبه ۱۰/۱۱/۱۳۸۸ ٬ روز هفتم: فیلم اول پرواز مرغابیها را از دست میدهم٬ چون تا برگهها و لیست نمرات را به دانشگاه میدهم و برمیگردم ساعت میشود یک ظهر. هفت دقیقه تا پاییز ساخته علیرضا امینی را اما میرسم و میبینم که فیلمی درهم و برهم است؛ قرار است یک فیلم اجتماعی حسابی مثل ساختههای اصغر فرهادی باشد – اصلا مگر حضور هدیه تهرانی به نقش مرکزی قرار است پیام دیگری داشته باشد؟ – ولی حاصل کار زمین تا آسمان با ساختههای خوب این ژانر فرق دارد. دموکراسی تو روز روشن هم علیرغم تمامی ایدهها و نوآوریهای بصریاش درجا میزند. به من یکی که نچسبید. بعد هم که فصل بارانهای موسمی را که این هم منتظرش بودیم را نشان ندادند و من زدم بیرون... امسال ماشاالله برنامه به روز شده و هر روز با اعلام قبلی فرق میکند و روی ستونها کوبیده میشود!
این مطلب زیبا درباره سلینجر را بخوانید؛ تایید همان حرف من است که برای سلینجر نیازی نیست چیست نوشت و خواند٬ باید کارهایش را بازخوانی کرد که همه چیز در آنها نهفته است.
یکشنبه 11/11/1388، روز هشتم: رضا را ترغیب میکنم زود بیاید و برویم سراغ فیلمها. اشتباه از من بود، باید نگاه میکردم و میدیدم که فیلم ساعت 10 چراغ قرمز با هنرمندی الناز شاکردوست و پوریا پورسرخ است... میرویم و ده دقیقهای مینشینیم و زودی میزنیم بیرون تا انرژی خودمان را برای طهران، تهران نگه داریم. جالب اینکه کارگردان چراغ قرمز انگار در کنفرانس مطبوعاتی بعد از فیلم گفته منتقدان ژانر کمدی را جدی نمیگیرند! طهران، تهران دقیقا همانی بود که میترسیدم باشد؛ طهران: روزهای آشنایی ساخته داریوش مهرجویی، روان، ساده، دوستداشتنی و مثبت... تهران: سیم آخر ساخته مهدی کرمپور، شعارزده، کلیشهای، سکتهدار و دیگر نخنما شده. (تا کی نماینده نسل جوانهای این مملکت دغدغهشان باید نتوانستن گیتار زدن باشد؟) فیلم سوم را هم که اصلا بیخیال میشویم بعد از پنج دقیقه؛ اسمش بود همبازی! شب بدرود بغداد را در سالنهای ویدئویی نشان میدهند و من نمیتوانم ببینم. به همین سادگی!
دوشنبه 12/11/1388، روز نهم: کاش فیلمهای دیگر جشنواره هم ایجاز طلایی به رنگ ارغوانِ ابراهیم حاتمیکیا را داشتند. سنگ اولِ ابراهیم فروزش در اجرای داستانی هوشنگ مرادی کرمانی موفق بوده، فقط کمی ریتم نیم ساعت اول آن کُند است که میشود با دستی به سر و روی آن کشیدن، مشکلش را حل کرد. اواسط فیلم خیلی خوب است، اما آخرش هم یک سکانس خوب هست که باید کمی کوتاه شود. فیلم خوبی بود. شب واقعه در عوض فاجعه بود؛ خوب شروع شد اما رسید به شعار دادن محض! نمیدانم چرا مثلا نمیشود به تماشاگر نشان داد که خاک وطن آدم باید مثل ناموس او باشد، و مدام این جمله را نَزَد توی کلهی او؟ لادن مستوفی هم نقشی بدون کلام دارد؛ بانوی مشتعل یا شعلهور یا چیزی در این مایهها که بد جور روی اعصاب است... تا پیش از این فکر میکردم در نقشهای دیالوگدار روی اعصاب است، اما در بیکلام هم همین طور بود. «برنامه به هم زن های» امسال جشنواره باز ماجرا را به هم ریختند؛ امشب فصل بارانهای موسمی را که امسال این همه منتظر تماشایش بودیم را نشان دادند و من باز هم نتوانستم به خاطر کارم آن را ببینم. با خودم عهد کردهام فردا تمام سینماهای شهر تهران را بگردم تا این فیلم را ببینم...
نويد درباره طهران: روزهای آشنايی و رابطهاش با موسيقی اين مطلب را نوشته؛ از شما چه پنهان، به محض اينکه ارجاعهای مهرجويی به اشکها و لبخندها شروع شد، ياد دو نفر افتادم: هوشنگ گلمکاني و نويد غضنفري.
سهشنبه٬ ۱۳/۱۱/۱۳۸۸ ، روز دهم: ساعت یک بعد از ظهر در سینمای استقلال ردیف آخر سرم را بر پشت صندلی میگذارم و فصلِ بارانهای موسمی اولین فیلم مجید برزگر را میبینم. فقط در وصف آن میگویم که برزگر نشان داده است که میشود با الهام از جریان غالب سینمای مستقل جهان فیلمی ماندگار و ایرانی ساخت. شاید یکی از بهترینهایی باشد که امسال در جشنواره دیدم. بعد رفتم سالن همایشها و فیلم چهل سالگی را نشانمان دادند؛ فیلم بدی نبود اما پارسال هم نوشته بودم این را٬ فیلمهایی هستند که یقه نمیگیرند... نامزدها هم اعلام شدند و همزمانی اعلام نامزدهای اسکار و جشنواره فجر برای من یکی که رخداد بامزهای بود. شب واقعه همان طور که حدس میزدم٬ حسابی غوغا کرده و احتمالا سیمرغهای بسیاری هم خواهد برد... این است رسم این کشور!
چهارشنبه ۱۴/۱۱/۱۳۸۸ ، روز یازدهم: هیچ! فقط اختتامیهی بینمک! باید فرم نظرسنجی ماهنامه سینمایی فیلم را زودی پر کنم و تحویل بدهم. فردا هم اگر خدا بخواهد قرار است بدرود بغداد را ببینیم... با جايزههاي به رنگ ارغوان راستش حال کردم؛ اين جايزههايي بود که احتمال ميدادم به شب واقعه برسد.
پنجشنبه ۱۵/۱۱/۱۳۸۸ ، روز دوازدهم و آخر: با رضا رفتيم برج ميلاد و بدرود بغداد را ديديم. فيلم خوبي بود، که البته هنوز جاي کار داشت. با اين همه، خيلي چيزهايش در سينماي ايران نو و تازه بود. بهخصوص سکانس آخر آن را که دوستش داشتم. فرم نظرسنجيام را هم پُر کردم و دادم. جشنواره به اتمام رسيد، از فردا برميگردم سر کار سابق؛ مجلهها و نوشتنها و ترجمهها... منتظر شماره نوروز ماهنامه سينمايي فيلم و دنياي تصوير باشيد.
پايان روزهای جشنواره فيلم فجر
××××××××××
چهار مینیمال از لیدیا دیویس: اسدالله امرایی در تازهترین یادداشتی که برای ستوناش در روزنامه اعتماد نوشته٬ از لیدیا دیویس و ترجمهای که از او انجام داده حرف زده و از ترجمههای دیگری که از نوشتههای لیدیا دیویس به فارسی انجام شده – از جمله ترجمههای من – یاد کرده است. دیدم بد نیست چند مینیمالی که از دیویس ترجمه کرده بودم و در هفته نامه ایران دخت چاپ شده بود٬ اینجا بگذارم تا آنهایی که مجله را ندیدهاند٬ آنها را اینجا بخوانند. به جز اینها روزگاری داستان چند چیز ناخوشایند من را هم از او ترجمه کردهام که در ماهنامه آزما منتشر شده است و چقدر داستان خوبیست آن داستان.

درباره نویسنده: لیدیا دیویس (Lydia Davis) متولد سال 1947 در نورث امپتونِ ماساچوست است؛ پدر و مادرش هر دو اهل ادبیات بودند، لیدیا هم از دوران کودکی شور و استعداد خود در این زمینه را آشکار ساخت. تحصیلاتش را در رشتههای زبان انگلیسی، ادبیات و نویسندگی ادامه داد و کار ترجمه را هم به صورت جدی آغاز کرد. در سال 1974 با پل آستر، نویسنده امریکایی، ازدواج کرد ولی در سال 1978 کارشان به جدایی کشید؛ آن دو پسری به نام دانیل دارند. به گفته خودش در کار نوشتن بیشتر از همه از ساموئل بکت و فرانتس کافکا الهام گرفته است. او در حال حاضر در نیویورک زندگی میکند و سخت سرگرم ترجمه در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست به زبان انگلیسی است.
مادر
دختر داستانی نوشت. مادرش گفت: «اما اگر رمانی مینوشتی، خیلی بهتر بود.» دختر برای عروسکش خانهای ساخت. مادرش گفت: «اما اگر این خانه واقعی بود، خیلی بهتر بود.» دختر برای پدرش بالش کوچکی درست کرد. مادرش گفت: «اما اگر لحاف درست کرده بودی، بیشتر به کار نمیآمد؟» دختر در باغ، گودال کوچکی حفر کرد. مادرش گفت: «اما اگر گودال بزرگی حفر کرده بودی، خیلی بهتر بود.» دختر گودال بزرگی حفر کرد و رفت داخل آن گرفت خوابید. مادرش گفت: «اما اگر برای همیشه می خوابیدی، خیلی بهتر بود.»
عشق
زنی عاشق مردی شد که چندین سال از مرگ او میگذشت. برای زن فقط کافی نبود که کُت مرد محبوبش را برس بکشد، لکه های مرٌکب آن را پاک بکند و شانه کارِ عاج او را در دست بگیرد: او باید خانهاش را روی قبر مرد محبوب خود میساخت و هر شب در کنار او در سرداب نمناک مینشست.
ماهی
زن بالای سر ماهی ایستاده و در فکر اشتباهات آشکار و جبران ناپذیریست که امروز مرتکب شده است. حالا ماهی پخته شده و او با آن تنها مانده است. ماهی برای اوست – در خانه کس دیگری نیست. اما او روز پردردسری پشت سر گذاشته است. چگونه میتواند این ماهی را، که دارد در ظرف مرمری سرد میشود، بخورد؟ و با این وجود، ماهی هم که بیحرکت آنجا قرار دارد – حالا که تمام استخوانهایش جدا و پوست نقرهای آن کنده شده – هیچ وقت تا این اندازه تنها نبوده است: تیر خلاص به او زده شده و این زن با چشمان خسته او را زیر نظر گرفته، همان زنی که آخرین اشتباه امروز خود را مرتکب شده و این بلا را به سر او آورده است.
ساموئل جانسون برآشفته است
ساموئل جانسون از این
برآشفته است
که تعداد درختان در اسکاتلند بسیار کم است.
* روزگاری هم این مینیمال را از لیدیا دیویس ترجمه کرده بودم.

سه پیشنهاد فیلم؛ دوتای اول پیش از این در هفته نامه ایران دخت منتشر شدهاند.
پدیده ماوراء الطبیعه / Paranormal Activity
کارگردان و نویسنده: اورن پلی
بازیگران: کیتی فدرستون، میکا اسلوت.
ژانر: هارور / تریلر
محصول 2007، امریکا. 86 دقیقه.
نگاه خیره به اشباح
جایی در اواسط پدیده ماوراء الطبیعه میکا و کیتی، زوج جوانی که شبها در خانهاشان با پدیدهای هولناک دست و پنجه نرم میکنند، با هم حرفشان میشود و دوربین فیلمبرداری در حال ضبط را همان طور رها میکنند و از خانه میزنند بیرون. ما میمانیم و خانه و جنب و جوش شبحوارش...
این شاید طلاییترین لحظه برای ورود به جهان دهشتناک فیلمی باشد که اورن پلی آن را در سال 2007 با هزینهای معادل 15 هزار دلار و به مدت یک هفته در داخل خانه شخصیاش ساخت. فیلم اواخر سپتامبر امسال به صورت محدود در سانسهای نیمه شب چند سینمای امریکا به نمایش درآمد و یکی دو ماه بعد به درخواست تماشاگران اکران عمومی شد و بالغ بر صد هزار دلار فروخت و به این ترتیب رکورددار بالاترین فروش فیلمهای مستقل شد.
پلی با ساخت این فیلم تجربهای بدیع پیش روی تماشاگر میگذارد؛ این فیلمیست که باید در دل شب دیده شود و لحظه به لحظهاش را با تمام وجود حس کرد و ترسِ حاصل از آن را مزه مزه کرد؛ همان ترسی که ما میگوییم برادر مرگ است. پلی ما را همراه زوج جوان میکند که خود را در خانه تازهاشان واقع در سن دیگوی کالیفرنیا حبس کرده و شب به شب از اتاق خوابشان فیلمبرداری میکنند تا به راز آزار و اذیتهای ماوراء الطبیعه کیتی – که از هشت سالگی همراهش بوده – پی ببرند. این طور میشود که صدای قدمهای ناشناس، نجواها و سایهها به کابوس هر لحظهمان بدل میشود. میکا سعی میکند با ابزارهای دیجیتال به جنگ ابلیس کابوسهای کیتی برود ولی به مرور بیخوابی تکیدهشان میکند و کارشان به دهشت میکشد.
این فیلم را کارگردانی ساخته که از زمان کودکی از روح میترسیده؛ پلی حالا با فیلمش تمام این وحشت بلند مدت را به تماشاگر منتقل میکند؛ بی آنکه چیزی نشان او دهد، گویی بهترین راهکار برای به وحشت انداختن تماشاگر تحریک قوه تخیل اوست. این درست همان کاریست که اورن پلی انجام داده و فیلمی ساخته که استیون اسپیلبرگ را مجبور کرد تا قید تماشای آن در دل شب را بزند و اول صبح آن را ببیند.

خانواده سَوج / The Savages
کارگردان: تامارا جنکینز
بازیگران: لورا لینی، فیلیپ سیمور هافمن، فیلیپ بوسکو.
محصول 2007، امریکا. 114 دقیقه.
سفر به سرزمین «وحشیها» *
پیش زمینه: چه اسم بامسمایی! خانواده سوج در زبان انگلیسی به صورت «The Savages» نوشته میشود که به فارسی میتوان آن را «وحشیها» هم ترجمه کرد. دلیل انتخاب این نام خانوادگی برای شخصیتهای فیلم به این برمی گردد که اعضای این خانواده در کشمکشی همیشگی با هم قرار دارند. وندی (لینی) در نیویورک زندگی میکند و عاشق نمایشنامهنویسی است، هرچند تا به امروز در این امر موفقیتی کسب نکرده است. برادرش، جان (سیمور هافمن) در بوفالو، تئاتر تدریس میکند و در حال نگارش کتابی درباره برتولت برشت، نمایشنامهنویس شهیر آلمانی، است. ابتلای پدر آنها (بوسکو) به فراموشی و مرگ زن همخانهای او، آنها را مجبور میکند که دوباره در کنار هم قرار بگیرند و فکری برای پدر بیمار و آوارهاشان بکنند. مجموعه حوداثی که بر سر این خواهر و برادر میآید، باعث میشود در زندگیهایشان تجدید نظر کنند و دوران تلخ کودکی خودشان را پشت سربگذارند. پدری که در کودکی ضربههای روحی و روانی بسیاری به آنها زده، حالا دلیلی میشود برای رفع و کنار آمدن با آن خاطرات ناخوشایند.
چرا و چگونه باید دید: خیلی طول کشید تا نسخه دیویدی خانواده سوج وارد بازار شود اما پس از تماشای آن مطمئن خواهید شد که این انتظار ارزشش را داشته است. الکساندر پین، کارگردان فیلمهای درباره اشمیت (2002) و راههای جانبی (۲۰۰۴)، اینجا تهیه کننده کُمدی/درامی است با چفت و بست محکم٬ که اگر کارهای قبلی پین را دیده باشید، به راحتی میتوانید حدس بزنید خانواده سوج چه فضایی دارد. فیلم نقش آفرینیهای بسیار خوبی دارد، به خصوص لینی و سیمور هافمن که قرار است خواهر و برادری گرفتار در بحران میانسالی را به نمایش بگذارند، حسابی گُل کاشته اند. دقیقا به همین خاطر بود که سیمور هافمن نامزد اسکار و گلدن گلوب شد و لینی هم شانس زیادی برای بردن اسکار داشت که در همان نامزدی متوقف شد. جالب این است که در فیلم، فیلیپ سیمور هافمن برادر بزرگ لورا لینی است اما در دنیای واقعی، لینی از او بزرگتر است.

انتخابهای ویژه: 1) تمامی پوسترهای مربوط به فیلم. 2) گریههای جان سر میز صبحانه و کلافگیاش سرکلاس درس. 3) کلکل کردنهای وندی و جان و سکانس تنیس بازی کردن آنها. 4) تاکیدهای جان در صحبت با خواهرش، مبنی بر این که آنها در دنیای واقعی هستند و نه در نمایشنامهای از سام شپرد. ج.ر. * نام کتاب مصوری به همین نام از موریس سنداک٬ که اسپایک جونز براساس آن امسالی فیلم ساخت.

این یادداشتیست برای فیلم هر شب تنهایی٬ که این روزها اکران شده است. این یادداشت را پارسال در روزهای اول جشنواره فیلم فجر نوشتم.
مثل صدای نئونِ رستوران رضایی
از همان صبح که خودم و ذهنم را برای تماشای فیلم هر شب تنهایی آماده میکردم، نمیدانم چرا همهاش یاد شاهکاری از روبرتو روسلینی میافتادم. سفر به ایتالیا آمده بود لبه ذهنم و دست بردار هم نبود. آن قدر فکر میکنم تا اینکه ارتباطش را پیدا میکنم. به خودم که میآیم متوجه میشوم هنوز به سینما نرسیدهام. خیابانها بسته است و چارهای جز پیادهروی ندارم. اسم رسول صدر عاملی به عنوان کارگردان زیر پای فیلم خورده و به همین خاطر است که من یاد سفر به ایتالیا افتادهام. همه چیز زیر سر اولین فیلم صدرعاملی است؛ پاییزان (1360). اصلا به خاطر زندگی رو به فروپاشی مسعود (امین تارخ) و پروانه (کتایون ریاحی) است که یاد فیلم روسلینی افتادهام. آن جا هم زوجی از هم فاصله گرفته، طی سفری و پشت سر گذاشتن تجربههای دشواری به ارزش با هم بودن پی میبرند. پاییزان هم تمی شبیه به این داشت. اما راستش از آن جایی که چیز چندانی از داستان هر شب تنهایی نمیدانستم، برایم جالب بود که یاد این فیلم روسلینی افتادهام. کمی دیر میرسم؛ میخواهم مثل وودی آلن در آنی هال داخل سالن نشوم اما نمیشود که! وارد سالن که میشوم میبینم حامد بهداد و لیلا حاتمی رفتهاند مشهد. خودش بود؛ فقط شنیده بودم که داستان فیلم در مشهد میگذرد و همین باعث شده بود که به یاد سفر به ایتالیا بیفتم.
هر شب تنهایی دو بخش میشود؛ یک قاچ آن به رابطه پرتلاطم عطیه (حاتمی) و حمید (بهداد) مربوط میشود و بُعد دیگر آن تحولی که بر اثر زیارت در وجود عطیه به وجود میآید. میخواهم یک راست بروم سر این موضوع که یک سکانس خوب در فیلم هست که نتیجهگیری محشری دارد و به دیگر سکانس طلایی فیلم وصل میشود؛ عطیه و حمید رفتهاند شام بخورند اما بحث و جدلی بین آنها پیش میآید؛ اوقاتشان تلخ و اشتهایشان کور میشود. ناگهان بر رستوران پرسروصدا سکوتی مرگبار حکمفرما میشود، فقط صدای روشن و خاموش شدن نئون رستوران رضایی – خدا کند اسمش را اشتباه نکرده باشم – به گوش میرسد. این دو آن قدر مینشینند که وقتی به خود میآیند، میبینند که رستوران دارد میبندد. عطیه بیرون میرود و از نظر ما دور میشود، حمید پول شام را حساب میکند، بیرون کنار نئونِ حالا خاموش میایستد تا اینکه عطیه برمیگردد و با هم همراه میشوند...
اما متحول شدنِ عطیه اذیت میکند؛ بیشتر دلیلش هم نزدیکی موسیقی و فیدهای مورد استفاده در این صحنهها با صحنههای مشابهای است که قبلا در شاهکاری مثل آبیِ کریشتف کیشلوفسکی دیدهایم. راستش توی ذوق میزد. پس از اتمام نمایش فیلم هم کامبوزیا پرتوی، یکی از فیلمنامهنویسان فیلم، میگوید قرار بوده این فیلم سفارشی بخشی از پروژه ده فرمانِ به اصطلاح ایرانی باشد. (نقل به مضمون) و این طوری است که پشت دست خودم میزنم؛ پس شباهتها بی دلیل نبود اما بین خودمان باشد هیچ چیز بدتر از این نیست که چنین شباهتهایی را ببینی و بعد هم بشنوی که فیلم قرار بوده کاری شبیه به یکی از بخشهای ده فرمان میشده است. کاش اول به این نکته دقت میشد که در همان ده فرمان، اولویت اول با داستان و انسانهایی است که در موقعیتهای پیچیده زندگی گیر افتادهاند و بعد از آن است که متوجه پیام مذهبی فیلم میشوی. اینجا دقیقا برعکس است؛ انگار که پیام ترجیح داده شده و در این میان نریشنهای عطیه – که به خاطر حرفه او لحن اجرای رادیویی را دارد – شاید غیرقابلترین چیزی باشد که میتوان متصور شد.
جیمز جویس برای درک و شهود تازه شخصیتهای داستانهای کوتاهش اصطلاحی به نام «epiphany» دارد؛ یعنی اینکه شخصیت به واسطه تجربههایی که کسب کرده به درک جدیدی از خود و زندگی میرسد، چیزی مثل درکی که گابریل در پایان داستان مردگان (The Dead) از مسئله مرگ – که اتفاقا اینجا به خاطر آماده شدن عطیه برای مردن مصداق دارد – پیدا میکند. راستش این را گفتم که بگویم جویس بیچاره خودش را میکشت تا این تحول برای خواننده قابل قبول باشد؛ اما انگار در ده فرمانِ ایرانی همه چیز با چند مدیوم شاتِ متمایل به کلوزآپ و موسیقی حل میشود و میرود پی کارش. شاید هم این وسط جیمز جویس اشتباه میکرده است، تحول روحی و روانی آن قدرها هم که ما فکر میکردیم موضوع پیچیدهای نیست. ج.ر.: حالا یک سوال؛ طبق این یادداشت به نظر شما از فیلم خوشم آمده یا خیر؟
دو تصویر: یکی نقاشی و دیگری یک عکس چشمنواز!

عمق نگاه جف کاستلو/آلن دلون: دوستان در وبلاگ دوست و همکارم امیر قادری٬ درباره منتقدان سینمایی نظرسنجی راه انداختهاند که چند نفری هم - در عین ناباوری برای خودم - از من یاد کردهاند. راستش خودم را بیشتر مترجم و نویسنده سینمایی میدانم تا منتقد اما چون این موضوع برایم خیلی شگفتانگیز بود٬ میخواهم نظرات این دوستان را اینجا نقل کنم. از شما چه پنهان نظر میثاق برایم راهگشا هم بود.
آریان گلصورت و سید آریا قریشی از بین منتقدان نسل جدید به نام من هم اشاره کردهاند و سید آریا قریشی از نقدی که بر روی سامورایی نوشته بودم (شماره ویژه آبان ماهنامه سینمایی فیلم) یاد کرده بود. میثاق هم نوشته بود: انتخاب اول من جواد رهبر است؛ جواد رهبر را برای گسترهی دیدی که به سینما دارد دوست دارم، بیان شیرین و نکته بینی که خاصیت نسل جدید منتقدان ما است٬ مثل او و نیما حسنینسب و امیر قادری، مثل مقایسه رهبر در نگاه عمیق چشمهای آلن دلون با نوع نگاه چشمهای درشت آل پاچینو، ولی چیزی که رهبر را برایم محبوبتر میکند کنترل قلمش هنگامی که به عاشقانههای سینماییش میپردازد است. و اینکه در گستره سینما به مطالبی که شاید در مورد محبوبهای اول او نیز نباشند اشاره میکند. وحید جلالی هم در این پست وبلاگش درباره ماهنامه سینمایی فیلم نوشته است.

شماره تازه دنیای تصویر و ماهنامه سینمایی فیلم: شماره 188 ماهنامه دنیای تصویر هم منتشر شده و با عکس روی جلد آوتارش روی پیشخوانها چشمک میزند. در این شماره٬ علاوه بر بخش ثابت رویدادهای خارجی٬ دو مطلب مفصل هم دارم؛ یکی ده چهره سینمایی دهه نخست قرن 21 به انتخاب اِمپایر و دیگری پروندهای درباره سینمای چشمبادامیها (سینمای ژاپن٬ کره و هنگ کنگ).

پرونده رابین وود هم در شماره 405 ماهنامه سینمایی فیلم منتشر شد. در پایان مطلبی که دیوید بوردول به یاد وود نوشته بود و برای این پرونده ترجمهاش کردهام٬ چنین میخوانیم:
وود در جستجوی شفافیت آماده است تا تا ابد به بحث و تحلیل بپردازد؛ آیا نویسنده دیگری پیدا میشود که نه یک کتاب بلکه دو تا درباره تجدید نظرش در دفاع از هیچکاک منتشر کند؟ با وجود این٬ همین قلم فرحبخش میتواند با سادگیاش ما را بینهایت تحت تاثیر قرار دهد، همان طور که این جملههای پایانی کتاب جمعوجور سهگانه آپو ما را شیفته خود میسازد:
ناگهان پسر آرام میشود و به سرعت به سمت آغوش پدرش میرود. نمای پایانی فیلم او را نشان میدهد که بر شانههای آپو نشسته و آپو قدم در جاده آینده گذاشته است. آپو با قبول بچه٬ زندگی را میپذیرد٬ مرگ آپارنا را میپذیرد. اینکه آیا او برمیگردد که رماننویس بزرگی شود ذرهای اهمیت ندارد؛ او برمیگردد تا زندگی کند.

چند یادداشت کوتاه برای دنیای موسیقی: اینها چند یادداشت کوتاه است که درباره اسطورههای موسیقی نوشتهام و در هفته نامه ایران دخت منتشر شدهاند و حالا در سایت موسیقی ما قابل دسترسی هستند.
درباره جیمی پیج٬ الویس پرسلی٬ دین مارتین٬ دیوید بووی. گذشته از اینها٬ دو یادداشت کوتاه یکی درباره آلبوم تازه استریوفونیکس و دیگری درباره ساندترک مورد عجیب بنجامین باتن در بخش جهان سایت موسیقی ما نوشتهام. راستش به این فکر افتادهام که تمامی یادداشتهایی که به صورت پیشنهاد فیلم برای هفته نامه ایران دخت نوشتهام٬ اسکن کنم و اینجا بگذارم؛ فقط کمی وقت میبرد.
بدرود اریک رومر؛ خوشا آن شبی که با تو و همراه با ژان لویی ترینتینان نزد مُود (فرانسوا فابین) گذراندیم...





































